تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
عبد العزيز را گفتند كه براى ما خود را فارغ گردانى ؟ گفت : فراغ بشده است ، و جز در حضرت خداى فراغ نيست . و فضيل گفت : چون مردى مرا بيند سلام نگويد و چون بيمار شوم نپرسد ، من آن را لطفى گيرم و از وى منت بر خود گيرم . و بو سليمان دارانى گفت : ربيع خثيم بر در سراى خود نشسته بود ، در اثناى آن سنگى بر سر او آمد ، پيشانيش بشكست و خون روان شد ، پس خون پاك مىكرد و مىگفت : اى ربيع تو را اين گفته بودم . و برخاست و در سراى رفت . پس از آن بر در سراى خود ننشست تا آن گاه كه جنازه‌اش بيرون آوردند . و سعد بن ابى وقاص و سعيد زيد خانه‌هاى خود را در عقيق « 8 » لازم گرفته بودند « 9 » ، و در مدينه نيامدندى - نه براى نماز جمعه و نه براى غير آن - تا آن گاه كه در عقيق وفات كردند . و يوسف أسباط گفت كه از سفيان ثورى شنيدم كه مىگفت : بدان خداى كه جز وى خدايى نيست كه عزلت حلال شده است . و بشر عبد اللّه گفت كه با مردمان معرفت كمتر ساز كه تو ندانى كه روز قيامت چه باشد ، اگر فضيحتى بود - نعوذ باللّه - بارى شناسندگان كمتر باشند . و يكى از اميران به زيارت حاتم اصم رفت و پرسيد كه حاجتى هست ؟ گفت : هست . گفت : چه حاجت است ؟ گفت : آن كه نه من تو را بينم و نه تو مرا . و مردى سهل تسترى را گفت كه مىخواهم با تو مصاحبت كنم . گفت : چون يكى از ما بميرد با كه صحبت دارى ؟ اكنون هم با آن كس صحبت بايد داشت . و فضيل عياض را گفتند كه پسرت على مىگويد : دوست دارم كه به جايى باشم كه من مردمان را بينم و مردمان مرا نبينند . بر پسرش ترحم نمود و گفت : چرا اين سخن را تمام نكرد و چنين نگفت كه نه من ايشان را بينم و نه ايشان مرا ؟ و هم فضيل گفت : يكى از كم عقلى مرد آن است كه آشنايان وى بسيار باشند . و ابن عباس گفت : فاضل‌ترين مجلسها آن است كه در قعر خانهء تو باشد ، نه تو كسى را بينى نه كسى تو را بيند . اين است قولهاى جماعتى كه به عزلت مايلنند .

ذكر حجتهاى جماعتى كه ميل ايشان به مخالطت است ، و وجه ضعف آن

( 1 ) اين جماعت حجت آورده‌اند به قول خداى - عز و جل :
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا
« 10 » ، اى ، چون كسانى
هامش
( 8 ) عقيق ، واديى نزديك مدينه . ( 9 ) خانه لازم گرفتن ، مجاور خانه شدن ، پيوسته در خانه بودن . ( 10 ) آل عمران 3 - 105 .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 481 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى