حقوق بنده
( 1 ) بدان كه ملكهاى حق نكاح در « آداب نكاح » سابق شده است ، و ملك يمين نيز حقها اقتضا كند در زندگانى ، كه از رعايت آن چاره نباشد . چه از آخرين وصيتها كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - فرمود اين بود كه گفت : اتّقوا اللّه فيما ملكت ايمانكم أطعموهم ممّا تأكلون و اكسوهم ممّا تلبسون و لا تكلّفوهم من العمل ما لا يطيقون ، فما أحببتم فأمسكوا و ما كرهتم فبيعوا ، و لا تعذّبوا خلق اللّه فانّ اللّه ملّككم ايّاهم و لو شاء لملّكهم ايّاكم ، اى ، بترسيد از خداى در حق كسانى كه ملك يمين شمااند ، از آن چه مىخوريد ايشان را دهيد ، و از آن چه مىپوشيد ايشان را بپوشانيد ، و از كار آن چه طاقت ندارند تكليف مكنيد ، پس آن را كه خواهيد نگاه داريد ، و آن را كه نخواهيد بفروشيد ، و گروندگان خداى را عذاب مكنيد كه خداى - عز و جل - ايشان را ملك شما گردانيده است ، و اگر خواهد شما را ملك ايشان گرداند . و گفت ( ص ) : للمملوك طعامه و كسوته بالمعروف و لا يكلّف من العمل ما لا يطيق به ، اى ، بنده را بايد كه نان و جامه به معروف « 412 » كنى ، بر آن چه عقلهاى سليم آن را بشناسد كه بر اندازهء امكان عدل است ، و از كار آن چه طاقت آن ندارد تكليف فرموده نشود . و گفت ( ص ) :
لا يدخل الجنّة خبّ و لا مكر « 413 » و لا خائن و لا نكد و لا سيء الملكة ، اى ، در بهشت در نرود گربز « 414 » و مكار و خيانت كننده و بد رفتار و بد دارندهء زير دستان .
مترجم مىگويد كه در بعضى نسخ « خب و لا نكد » يافته شده است . نكد ( به فتح نون و كسر كاف ) و نكد ( به فتح نون و ضم كاف ) و نكد ( به ضم نون و سكون كاف ) « زاغى منكر » را گويند .
و عبد اللّه عمر گفت : مردى در خدمت پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - آمد و گفت : از خدمتكاران چند عفو كنيم ؟ پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - لحظهاى خاموشى پيشه كرد ، پس گفت : اعف عنه كلّ يوم سبعين مرّة ، اى ، عفو كن از او هر روز هفتاد بار . و عمر - رضى اللّه عنه - هر روز شنبه به عوالى رفتى و چون بندهاى را در كارى يافتى كه طاقت آن ندارد ، آن را از او وضع كردى .
مترجم مىگويد كه عوالى موضعى است كه از مدينه تا آن جا نيم فرسنگ است .
و از أبو هريره روايت است كه مردى را ديد بر مركوبى نشسته و غلام از پس وى مىدويد ،
هامش
( 412 ) معروف ، آن چه در عرف پسنديده است .
( 413 ) در شرح زبيدى : ( مكر ) ككتف اى صاحب مكر و يحتمل ان يكون بفتح فسكون تسمية بالمصدر .
( 414 ) گربز ، حيله گر .