تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
زايد است . يكى آن كه بيشتر علما بر آن‌اند كه حق مادر و پدر در شبهتها واجب است ، اگر چه در حرام محض واجب نيست ، تا به حدى كه اگر با ايشان طعام نخورى و ايشان برنجند ، بر تو واجب بود با ايشان طعام خوردن ، زيرا كه ترك شبهت از ورع است ، و رضاى مادر و پدر واجب . و همچنين تو را نرسد كه در كارى مباح يا نافله جز به رضاى ايشان سفر كنى . و مبادرت در حج ، كه فرض اسلام است ، نفل است ، زيرا كه وجوب آن بر تراخى است . و بيرون آمدن براى طلب علم نفل است ، مگر آن كه علم فرايض طلبى از نماز و روزه ، و در شهر تو كسى نباشد كه از او بياموزى ، و آن چون كسى باشد كه اسلام آرد در شهرى كه در آن عالمى نباشد كه وى را شرايع اسلام بياموزد ، پس سفر بر وى واجب است ، و بايد به حق مادر و پدر متقيد نشود . بو سعيد خدرى گفت : مردى از يمن هجرت كرد و به خدمت پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - آمد و خواست كه جهاد كند . پيغامبر - عليه السّلام - پرسيد كه در يمن مادر و پدر دارى ؟ گفت : دارم . گفت : تو را دستورى « 409 » داده‌اند ؟ گفت : نى . فرمود : فارجع إلى أبويك فاستأذنهما فان فعلا فجاهد و الاّ فبرّهما ما استطعت فانّ ذلك خير ما تلقى اللّه به بعد التّوحيد ، اى ، باز گرد سوى مادر و پدر خود و از ايشان دستورى خواه ، اگر دستورى دهند جهاد كن ، و الا ايشان را نيكودار چندان كه توانى ، چه آن پس از توحيد بهترين چيزهاست كه با آن به حضرت الهى مىرسى . و ديگرى در خدمت پيغامبر - عليه [ 227 ] السلام - آمد تا براى غزو مشورت كند ، گفت ( ص ) : تو را مادرى هست ؟ گفت : هست . گفت ( ص ) : وى را لازم گير كه بهشت نزديك پايهاى وى است . اى ، به خدمت وى كردن به بهشت مىرسى . و ديگرى بيامد و بر هجرت بيعت طلبيد ، و گفت : به خدمت تو نيامده‌ام تا مادر و پدر را به گريه نياورده‌ام . گفت ( ص ) : ارجع إليهما فاضحكهما كما ابكيتهما ، اى ، باز گرد بديشان ، و ايشان را بخندان چنان كه بگريانيدى . و گفت ( ص ) : حقّ كبير الاخوة على صغيرهم كحقّ الوالد على ولده ، اى ، حق برادر مهتر بر كهتر همچنان است كه حق پدر بر فرزند . و گفت ( ص ) : إذا استصعبت على أحدكم دابّته او ساء خلق زوجته او احد من اهل بيته فليؤذّن في اذنه ، اى ، چون ستور يكى از شما حرونى « 410 » كند ، يا خوى قوم « 411 » او يا كسى از اهل بيت او بد شود ، بايد كه در گوش او بانگ نماز گويد .
هامش
( 409 ) دستورى ، اجازه . ( 410 ) حرونى ، توسنى ، سركشى . ( 411 ) قوم ، همسر .