گفت : اى بندهء خداى او را بر نشان كه او برادر تو است ، جان او مثل جان تو است . پس آن مرد او را برنشاند . پس أبو هريره گفت : لا يزال العبد يزداد من اللّه عزّ و جلّ بعدا ما مشى خلفه ، اى ، هميشه دورى بنده از خداى تعالى زيادة شود ، تا آن گاه كه از پس وى روند . و كنيزكى ابو دردا را گفت كه يك سال است تا من تو را زهر دادهام و در تو تأثير هيچ نكرد . گفت : چرا چنين كردى ؟ گفت : خواستم كه از تو فارغ شوم . گفت : برو كه تو آزادى به رضاى خداى - عز و جل . و زهرى گفت : هر گاه كه بنده را بگويى أخزاك اللّه او آزاد شود « 415 » . و أحنف را پرسيدند كه حلم از كه آموختى ؟ گفت : از قيس عاصم . گفتند : از حلم او به تو چه رسيد ؟ گفت : در اثناى آن چه در خانهء خود نشسته بود خادمهء او بابزنى « 416 » آورد كه بر آن بريانى بود ، و آن بابزن از دست او بر پسر قيس افتاد و او را خسته « 417 » گردانيد و به سبب آن هلاك شد ، و آن كنيزك مدهوش بماند ، قيس گفت : بيم آن كنيزك را تسكين ندهد جز آزادى او . پس او را گفت : تو آزادى ، و تو را هيچ بيمى نيست . و عون عبد اللّه را چون غلام او بىفرمانى كردى گفتى : نيك مانى به خواجهء خود ، خواجهء تو مولاى خود را بىفرمانى مىكند و تو مولاى خود را . چون روزى او را به خشم آورد ، گفت : مىخواهى كه تو را بزنم ، برو كه آزادى . و ميمون مهران مهمانى داشت ، كنيزك را فرمود تا به زودى [ 228 ] طعام بيارد ، و آن كنيزك شتاب كرد و آن كاسهاى كه بر دست او بود به سر درآمد و بر سر خواجه ريخته شد . گفت : اى كنيزك مرا بسوختى گفت : اى معلم خير و مؤدّب مردمان ، بر آن چه خداى - عز و جل - گفته است باز گرد ، قوله تعالى :
وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ
« 418 » . گفت : خشم خود فرو خوردم . گفت :
وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ
« 419 » . گفت : از گناه تو عفو كردم . گفت : زيادت كن براى آن كه خداى - عز و جل - گفته است كه
وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ
« 420 » . گفت : آزادى تو ، براى خداى تعالى . و ابن المنكدر گفت كه مردى از اصحاب پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - بندهء خود را بزد ، و آن بنده مىگفت : به خداى از تو عفو مىخواهم ، و به رضاى خداى تعالى از تو عفو مىخواهم . و پيغامبر - عليه السّلام - چون آن سخن از آن بنده بشنيد سوى آن مرد رفت ، و او چون پيغامبر را - عليه السّلام - بديد دست باز داشت ، پيغامبر ( ص ) گفت : به رضاى خداى تعالى از تو عفو بخواست از او عفو نكردى و چون مرا ديدى از او باز بودى ! گفت : يا رسول اللّه ، او آزاد است
هامش
( 415 ) در شرح زبيدى : اى مكافاته ان يعتقه في سبيل اللّه تعالى .
( 416 ) بابزن ، سيخ كباب .
( 417 ) خسته ، مجروح .
( 418 ) آل عمران 3 - 134 .
( 419 ) آل عمران 3 - 134 .
( 420 ) آل عمران 3 - 134 .