گفتم كه مرا دو همسايه هست ، يكى در او روى به من دارد ، و ديگرى در او از من دور است ، و بسى باشد كه آن چه بر من بود هر دو را نرسد ، پس حق كداميك از ايشان بزرگتر است ؟ گفت :
المقبل عليك ببابه ، اى ، آن كه در او روى به تو دارد .
و صدّيق - رضى اللّه عنه - فرزند خود عبد الرحمن را ديد كه با همسايه لجاج مىكرد ، گفت :
لا تماظّ « 389 » جارك فانّ هذا يبقى و النّاس يذهبون ، اى ، با همسايه لجاج مكن كه اين بماند و مردمان بروند . حسن نيشابورى « 390 » گفت : از عبد اللّه مبارك پرسيدم كه همسايه از غلام « 391 » من شكايت كند و غلام من منكر شود ، و من كراهيت دارم كه وى را بزنم كه شايد بى گناه باشد ، و كراهيت دارم كه وى را بگذارم تا بر همسايه دليرى كند ، پس چگونه كنم ؟ گفت : غلام تو چون كارى كند كه بدان مستوجب أدب شود آن را نگاه دار « 392 » ، و چون همسايه شكايت كند ، او را براى آن كارى كه كرده است أدب كن تا همسايه را خشنود كرده باشى . و اين تلطفى است در جمع كردن ميان هر دو حق .
و عايشه - رضى اللّه عنها - گفت : مكارم اخلاق ده است كه در مرد باشد و در پدر او نبود ، و در بنده باشد و در خواجهء او نبود ، و خداى - عز و جل - آن را به كسى دهد كه وى را دوست دارد : راست گويى و مردانگى و دادن خواهنده و مكافات نيكو كارى و صلّت رحم و حفظ امانت و ذمت « 393 » جار نگاه داشتن و زنهار دوست نگاه داشتن و طعام دادن مهمان و سر آمد اين اخلاق شرم است .
و بو هريره روايت كرد كه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : يا نساء المسلمات لا تحقرنّ جارة لجارتها و لو بفرسن شاة ، اى ، اى زنان مسلمانان حقير مداريد هديه دادن همسايه را اگر چه سم گوسفندى بود . و گفت ( ص ) : انّ من سعادة المرء المسلم المسكن الواسع و الجار الصّالح و المركب الهيّن ، اى ، از سعادت مرد مسلمان جايگاه فراخ و همسايهاى نيك و مركبى آسان است . عبد اللّه مسعود گفت : مردى از پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - پرسيد كه من نيكويى كردن و بدى كردن خود چگونه دانم ؟ گفت : إذا سمعت جيرانك يقولون قد احسنت فقد احسنت و إذا سمعتهم يقولون قد اسأت فقد
هامش
( 389 ) لا تماظّ ( از مصدر مماظّة و مظاظ ) ، لا تخاصم ، در شرح زبيدى : ( و هو يناصى ) اى يخاصم ( جاره فقال لا تناص جارك ) اى لا تخاصمه ، مناصات ، درگيرى ، به اصطلاح ، موى پيشانى يك ديگر را گرفتن .
( 390 ) در نسخهء فيضيه : حسين نيشابورى .
( 391 ) غلام ، پسر .
( 392 ) يعنى أدب كردنش را معلق نگاه دار .
( 393 ) ذمّت ، عهد ، زنهار .