در اول اظهار كند « 211 » كه من دوست ويم ، تا در حق وى متهم نباشد ، پس در اثناى كلمات سخنى در اندازد و از دوست چيزى نقل كند كه آتش خشم بر افزود ، و آن از دقيقههاى حيلتهاست در سخن چينى . و هر كه از اين احتراز نكند دوستى او اصلا دايم نماند . و يكى حكيمى را گفت : من دوستى تو را خاطبم « 212 » . گفت : اگر سه چيز مهر دهى امتناع ننمايم : آن كه در حق من تخليطي نشنوى و امر مرا خلاف نكنى و مرا عشوه ندهى « 213 » .
و از جملهء وفا آن است كه با دشمن دوست دوستى نكند . و شافعى - رضى اللّه عنه - گفت : إذا أطاع صديقك عدوّك فقد اشتركا في عداوتك ، اى ، چون دوست تو دشمن تو را مطيع شود ، در دشمنى تو هر دو شريك باشند . و السلام .
حق هشتم تخفيف است و گذاشتن « 214 » تكلّف و تكليف .
( 1 ) و آن بدان باشد كه برادر را چيزى تكليف نكند كه بر وى گران آيد ، بل سرّ « 215 » او را از مهمات و حاجات خود آسوده دارد و مرفه « 216 » از آن چه چيزى از كربتهاى « 217 » خود بر وى نهد ، و از مال و جاه او مدد نخواهد ، و او را تواضع و تفقد و اقامت حقها تكليف نكند ، بل مقصود او از دوستى جز دوستى خدايى نباشد از روى تبرك به دعا و استيناس به لقا و استعانت بر دين ، و تقرب الهى به اقامت حقوق و تحمل مئونت او جويد . يكى از ايشان گفت : هر كه از برادران چيزى طلبد كه ايشان از وى نه آن طلبند ، بر ايشان ستم كرده باشد .
و هر كه از ايشان مثل آن طلبد كه ايشان طلبند ، ايشان را رنجه داشته بود . و هر كه از ايشان چيزى نطلبد بر ايشان متفضّل « 218 » باشد . و يكى از حكما گفت : هر كه خود را نزديك برادران بيش از اندازهء خود دارد ، هم او بزهكار شود و هم ايشان ، و هر كه خود را بر اندازهء خود دارد ، هم خود را رنجه دارد و هم ايشان را رنجه گرداند ، و هر كه خود را كم از قدر خود دارد ، هم او بسلامت باشد و هم ايشان .
و تمام تخفيف آن باشد كه بساط تكلف در نوردد تا به حدى كه دوست از او شرم ندارد در چيزى كه در نفس خود از آن شرم ندارد . جنيد گفت : دو كس براى خداى تعالى برادرى نكردند
هامش
( 211 ) تخليطگر اظهار كند .
( 212 ) خاطب ، خواستگار .
( 213 ) عشوه دادن ، فريب دادن .
( 214 ) گذاشتن ، ترك كردن .
( 215 ) سرّ ، باطن ، ضمير .
( 216 ) آسوده و مرفه دارد .
( 217 ) كربت ، اندوه .
( 218 ) متفضّل ، بزرگوار ، نيكويى كننده .