عمر گفت : مگو . او گفت : كبيرهها را ارتكاب نموده است و در خمر افتاده . عمر گفت : چون به شام باز خواهى گشت مرا اعلام كن . پس او چون به شام مىرفت چنين كرد . عمر - رضى اللّه عنه - براى آن برادر نوشت ، قوله تعالى :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، حم ، تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ ، غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقابِ
( الآية ) « 176 » . پس زير آن نوشته با وى عتاب فرمود و ملامت واجب داشت . و چون آن مرد نامه بخواند بگريست و گفت : كلام خداى تعالى صدق است ، و عمر مرا نصيحت كرده است . پس توبه كرد و از آن رجوع نمود .
و در حكايت است كه دو برادر بودند . يكى از ايشان به هوايى « 177 » مبتلا شد ، پس آن را بر برادر خود ظاهر كرد و گفت : من رنجور شدم ، پس اگر تو خواهى كه بر عقد برادرى خود نباشى فرمان تو راست . او گفت : عقد برادرى كه با تو بستهام به سبب گناه تو هرگز انحلال را بدان راه ندهم . پس بينه و بين اللّه عقد بست « 178 » كه تا خداى - عز و جل - برادر او را از هواى او شفايى نبخشد او آب و نان نخورد . پس چهل روز بى نان و آب بود ، و در آن مدت از هواى او مىپرسيد و او مىگفت : دل به جاى خود است . و او از غم گرسنگى مىگداخت ، تا پس از چهل روز هوا از دل برادرش زايل شد و او را خبر كرد ، آن گاه نان و آب خورد پس از آن چه نزديك افتاده بود كه هلاك شود .
و همچنين آمده است كه در سلف دو برادر بودند ، يكى از ايشان از طريق استقامت عدول نمود ، پس برادر ديگر را گفتند : از وى منقطع نشوى ، و جدايى اختيار نكنى ؟ گفت : در اين حال كه او در گناه افتاده حاجت او به من بيشتر باشد كه دست او گيرم و در عتاب او تلطف نمايم و براى وى دعا گويم تا به حالى كه بوده است باز رسد .
و در اسرائيليات آوردهاند كه دو برادر بودندى كه در كوهى عبادت كردندى ، يكى از ايشان از كوه فرود آمد تا از شهر به درمى گوشت خرد ، بر در دكان [ 194 ] قصاب زنى نابكار ديد و بر وى نگريست و عاشق شد ، و بدان انجاميد كه اتفاق مواقعت « 179 » بود ، و سه روز هم بر آن اقامت نمود ، و به سبب آن گناه شرم داشت كه به برادر خود رجوع كند . آن برادر او را تفقد « 180 » نمود و براى اهتمام به شأن « 181 » او به شهر آمد ، و از حال وى مىپرسيد تا وى را دلالت كردند ، و او
هامش
( 176 ) مؤمن 40 - 1 - 3 .
( 177 ) هوا ، عشق .
( 178 ) با خداى خويش عهد كرد .
( 179 ) مواقعت ، هماغوشى .
( 180 ) تفقد ، جستجو .
( 181 ) شأن ، كار و حال .