تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
گفت : تو را فرمانبردارى بايد كرد « 174 » ؟ گفتم : آرى ، تو بره‌اى بگرفت و توشهء راه در آن نهاد و آن بر پشت خود برداشت ، و چون گفتم مرا ده تا بردارم ، گفت : نه اميرم ؟ خداى فرموده :
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
« 175 » ، پس تو را فرمانبردارى بايد بود . پس شبى ما را باران بگرفت ، و او بر سر من بايستاد ، و من نشسته بودم ، و به گليمى مرا حجاب كرد و باران را از من باز داشت تا بامداد . و من با خود مىگفتم : كاشكى من بمردمى و او را نگفتمى كه تو امير باش .

حق پنجم عفو زلتها و خطاهاست .

( 1 ) و زلتها دو است : اما در دين او باشد به ارتكاب معصيت ، و اما در حق تو به تقصيرى در برادرى . اما آن چه در دين او باشد ، از ارتكاب معصيت و اصرار بر آن ، بر تو واجب باشد كه در نصيحت تلطف نمايى بدانچه كژى را از او ببرد و حال او را به صلاح و ورع باز آرد و پراكندگى او را جمع گرداند . و اگر نتوانى و او بر آن اصرار نمايد ، در اين مقام طريقهاى صحابه و تابعين مختلف است كه حق دوستى وى را دايم بايد داشت ، يا از وى ببايد بريد . مذهب بو ذر - رضى اللّه عنه - آن است كه ببايد بريد . و گفته است : چون برادر تو بگردد از آن چه بر آن بوده است ، تو وى را دشمن گير از آن روى كه دوست گرفته بودى . و آن را از مقتضى دوستى و دشمنى براى خداى تعالى دانسته است . و مذهب بو دردا و جماعتى از صحابه به خلاف آن است . و بو دردا گفته است : إذا تغيّر أخوك و حال عمّا كان عليه فلا تدعه لاجل ذلك فانّ أخاك يعوّج مرّة و يستقيم اخرى ، اى ، چون برادر تو متغير شود و از آن چه بوده بگردد ، او را براى آن مگذار ، چه برادرت گاهى كژ برود و گاهى راست . و إبراهيم نخعى گفت : به سبب گناه از برادرت مبر ، چه او امروز ارتكاب گناه كند و فردا بگذارد . و نيز گفت : زلّت عالم با مردمان مگوييد ، چه عالم زلّتى كند پس آن را بگذارد . و در خبر است : اتّقوا زلّة العالم و لا تقطعوه و انتظروا فيئته ، اى ، بپرهيزيد از زلت عالم و از او مبريد ، و توبه و باز گشتن او چشم داريد . و آمده است كه عمر خطاب مردى را به برادرى گرفته بود ، و او به شام رفت ، و عمر يكى را از آيندگان شام از او بپرسيد و گفت : برادرم چه مىكند ؟ آن كس گفت : او برادر شيطان است .
هامش
( 174 ) تو را بايد كه فرمان برى ؟ ( 175 ) نساء 4 - 59 .