اى ، راز در سينهء من چون مقيم گور نيست ، زيرا كه من در گور كرده را منتظر نشر بينم ، و لكن من او را فراموش كنم تا چنانستى كه ساعتى علم من بدانچه از او بود محيط نشد ، و اگر پوشيدن سر ميان من و او روا بودى ، از پوشيدن و پنهان داشتن ، كسى آن را سر ندانستى . و يكى سرّ خود را بر برادر خود آشكارا كرد ، پس وى را گفت : ياد گرفتى ؟ « 141 » گفت : بل فراموش كردم .
و بو سعيد ثورى گفت : چون خواهى كه با مردى برادرى كنى وى را به خشم آر ، پس كسى را پنهان بر وى فرست تا از تو و از اسرار تو از او بپرسد ، اگر نيكو گويد و راز نگاه دارد با وى مصاحبت كن . و بو يزيد « 142 » را پرسيدند كه با كه مصاحبت كنيم ؟ گفت : با كسى كه بداند از تو آن چه خداى از تو مىداند ، پس آن را بپوشد بر تو ، چنان كه خداى مىپوشد . و ذو النون گفت : در صحبت كسى كه دوست ندارد كه تو را جز معصوم بيند خيرى نباشد . و هر كه در حال خشم راز آشكار كند لئيم باشد ، زيرا كه در حال رضا همه طبعهاى سليم پوشيدن آن اقتضا كند .
و يكى از حكما گفت : مصاحبت مكن با كسى كه در چهار حال بر تو متغير شود : خشم و خشنودى و طمع و هوى ، بل بايد كه صدق برادرى به اختلاف اين چهار حال ثابت باشد . و براى اين شاعرى در اين معنى گفته است ، شعر :
و ترى الكريم إذا تصرّم وصله * يخفى القبيح و يظهر الاحسانا
و ترى اللّئيم إذا تقضّى وصله * يخفى الجميل و يظهر البهتانا
اى ، كريم را بينى كه چون وصل او منقطع شود زشتى را پنهان كند و إحسان را آشكار گرداند ، و لئيم را بينى چون وصل او بگذرد نيكويى را بپوشد و بهتان را ظاهر كند .
و عباس گفت پسر خود عبد اللّه را كه من اين مرد را - يعنى عمر را - مىبينم كه تو را بر پيران تقديم مىنهد ، پس پنج چيز را از من ياد دار : رازهاى او را آشكار مگردان ، و پيش او كسى را عيب مكن ، و در هيچ كارى او را نافرمانى منماى ، و نبايد كه از تو دروغى شنود ، يا خيانتى بيند . و شعبى گفت : هر كلمهاى از اين پنج از هزار كلمه به است .
هشتم آن كه خاموش باشد از مرا و مدافعت در هر چه برادر او سخن گويد . ابن عباس گفت : لا تمار سفيها فيؤذيك و لا حليما فيقليك ، اى ، مرا مكن ، نه با سفيهى كه تو را برنجاند ، و نه با
هامش
( 141 ) ياد گرفتن ، به خاطر سپردن .
( 142 ) با يزيد بسطامى .