تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
در آن عمل باشد كه ثواب آن است : « 558 » كه اگر حرام بود ، چون سعيى در تنجيز « 559 » إدرار حرام ساختن يا ظلم كسى يا غير آن ، گرفتن حرام باشد . و اگر واجب باشد ، چون دفع ظلم كه متعيّن است بر هر كه تواند « 560 » و گواهى « 561 » كه متعيّن باشد ، آن چه بستاند حرام باشد . و آن رشوتى است كه در تحريم آن شكى نيست . و اگر مباح باشد - نه واجب و نه حرام - و در آن رنجى بود كه اگر شناخته شود استيجار « 562 » بر آن چه جايز باشد ، آن چه بستاند حلال بود هر گاه كه به غرض وفا كند . و آن چون جعاله « 563 » باشد ، چنان كه گويد : اين قصه به سلطان رساند و دينارى از وى قبول كند ، و آن كار چنان باشد كه در آن به رنجى و كارى متقوّم « 564 » حاجت بود ، يا گويد : از فلان كس در خواه تا مرا در فلان كار معاونت كند ، يا در حق من به چنين چيزى انعام فرمايد : اگر در إتمام مقصود وى به سخنى دراز حاجت باشد ، آن جعل « 565 » بود ، چنان كه وكيل خصومت « 566 » در پيش قاضى ستاند ، پس اين حرام نبود اگر در حرامى سعى نكند . و اگر مقصود او به سخنى كه در آن رنجى نباشد حاصل شود و ليكن اين سخن يا آن فعل از صاحب جاه مفيد باشد ، چنان كه وى دربان سلطان را گويد كه او را از در رفتن « 567 » باز مدار ، يا قصهء او پيش سلطان نهد و بس ، اين حرام باشد ، زيرا كه عوض جاه است ، و جواز آن در شرع ثابت نيست ، بل آن چه بر نهى آن دلالت كند ثابت است ، چنان كه در « هداياى ملوك » بخواهد آمد . و چون از اسقاط حق شفعه و رد به عيب و در آمدن شاخه‌هاى درخت در هواى مالك ، و جمله‌اى از غرضها ، با آن چه [ 164 ] وجود آن مقصود باشد ، گرفتن عوض روا نباشد ، پس گرفتن عوض از جاه چگونه روا باشد ؟ و نزديك است بدين آن چه طبيب ستاند در عوض كلمه‌اى كه بدان بر دارويى تنبيه كند كه به دانستن آن منفرد باشد . چنان كه كسى منفرد باشد به دانستن گياهى كه بواسير را قلع كند يا غير آن ، و آن را جز به عوضى نگويد ، كه عمل او در گفتن آن بى قيمت باشد چون دانه‌اى از كنجد . چه گرفتن عوض بر آن دانه روا نباشد و بر علم او نيز ، چه او علم به ديگرى نقل نكند ، بل مثل علم او
هامش
( 558 ) كارى كه در ازاى هديه بايد انجام شود . ( 559 ) تنجيز ، زود روا كردن . ( 560 ) يعنى تواند دفع ظلم كند . ( 561 ) گواهى ، شهادت . ( 562 ) استيجار ، طلب دستمزد كردن . ( 563 ) جعاله ( به فتح و كسر و ضم ج ) ، پايمزد ( ملخّص ) . ( 564 ) متقوّم ، با قيمت ، قيمت دار . ( 565 ) جعل ، پايمزد ، كار مزد ، دستمزد . ( 566 ) خصومت ، مرافعه ، اقامهء دعوا . ( 567 ) در رفتن ، داخل شدن .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 335 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى