نشود . و اما ورّاقى « 551 » و در زيى و آن چه بدان نزديك باشد ، از آن جمله كه كردن آن لايق صوفيان باشد ، چون آن را نه اندر دكان و نه بر جهت كسب و حرفت بكنند مانع استحقاق نباشد ، و آن به مساكنت ايشان با باقى صفات جبر شود .
و اما توانستن بر پيشه ، بى كردن ، مانع نباشد .
اما وعظ و تدريس منافى اسم تصوف نباشد چون خصلتهاى باقى از زى و مساكنت و درويشى موجود بود ، چه گفتن صوفى مقرى يا صوفى واعظ يا صوفى عالم و مدرّس متناقض نيست ، و « 552 » صوفى دهقان و صوفى بازرگان و صوفى عامل متناقض است .
و اما درويشى ، اگر زايل شود به توانگرى مفرط كه مرد بدان به ثروت ظاهر منسوب گردد ، وصيت صوفيان ستدن روا نباشد . و اگر او را مالى باشد و دخل او به خرج وفا نكند ، حق او باطل نشود ، و همچنين است اگر مالى دارد قاصر از وجوب زكات ، اگر چه او را خرجى نباشد . و اين كارهايى است كه آن را جز عادت دليلى نيست .
اما مخالطت و مساكنت با ايشان ، آن را اثرى است ، و ليكن كسى كه با ايشان مخالطت نكند و در خانهء خود يا در مسجد به زىّ ايشان و متخلّق به خويهاى ايشان باشد ، در سهم ايشان شريك بود ، و ترك مخالطت را ملازمت زى جبر كند . و اگر بر زى ايشان نباشد و صفتهاى باقى در او موجود بود ، مستحق نباشد ، مگر آن كه مساكن ايشان باشد در رباط ، پس حكم ايشان بتبعيّت بر او هم واقع شود . و مخالطت و زى هر يكى از آن به جاى ديگرى باز ايستد . و فقيهى كه به زىّ ايشان نباشد ، حكم او همين است . پس اگر بيرون بود « 553 » صوفى شمرده نشود . و اگر با ايشان ساكن باشد و باقى صفات موجود باشد در او ، دور نباشد كه حكم ايشان بتبعيّت بر او واقع شود .
و اما پوشيدن مرقّع از دست پيرى از پيران ايشان شرط استحقاق نيست ، و عدم او با وجود شرطهاى مذكور زيان ندارد .
و اما متأهل ، كه ميان خانه و رباط متردد باشد ، از جملهء ايشان بيرون نشود .
مسئله آن چه وقف باشد بر رباط صوفيان و ساكنان آن ،
( 1 ) كار در آن واسعتر از آن است كه در
هامش
( 551 ) ورّاقى ، كاغذ فروشى ، كراسه نويسى ، كتابفروشى ( مقدمة الادب ) .
( 552 ) در حاكى كه .
( 553 ) بيرون از رباط بود ( زبيدى ) .