پس در يك امروز چه شايد بود ؟ و آن چه بو دردا گفته است كه اصحاب مال مىخورند و ما نيز مىخوريم ، و مىآشامند و ما مىآشاميم ، و مىپوشند و ما مىپوشيم ، ايشان را مالهاى زيادتى است كه در آن مىنگرند [ و ما با ايشان در آن ] مىنگريم ، پس ما با ايشان راستيم ، و حساب اين بر ايشان است و ما از آن فارغيم .
و هر كه علم او به ظلم ظالمى و معصيت عاصيى محيط شود ، بايد كه درجهء آن ظالم و عاصى در دل او انحطاط پذيرد . و اين بر او واجب است ، چه هر كه از او مكروهى صادر گردد ، مرتبهء او هر آينه در دل مردم كم شود . و معصيت بايد كه مكروه باشد ، چه آن از سه حال بيرون نيست : يا از آن غافل باشد ، و يا بدان راضى ، و يا آن را كاره . و غفلت با علم صورت نبندد ، و رضا وجه ندارد ، پس از كراهيت چاره نباشد . پس بايد كه خيانت « 476 » هر يكى بر حق خداى - عز و جل - چون خيانت « 477 » او باشد بر حق تو .
سؤال كراهيت در تحت اختيار نيايد ، پس چگونه واجب باشد ؟
جواب نه چنين است . زيرا محب به ضرورت طبع مكروه محبوب و مخالف او را كراهيت دارد ، و معصيت خداى را آن كس كراهيت ندارد كه خداى را دوست ندارد ، و خداى را آن كس دوست ندارد كه او را نشناسد ، و معرفت او واجب است پس محبت او واجب باشد ، و چون او را دوست دارد بايد كه مكروه او را كراهيت دارد و محبوب او را دوست دارد . و تحقيق آن در « كتاب محبت و رضا » بخواهد آمد .
سؤال و اگر گويى علماى سلف بر سلاطين مىرفتند .
[ جواب ] گوييم آرى ، از ايشان بياموز ، پس در رو . چه در حكايت آمده است كه هشام عبد الملك به حج رفت ، و چون به مكه رسيد گفت : مردى را از اصحاب رسول - صلّى اللّه عليه و سلم - بر من آريد . گفتند : يا امير المؤمنين همه به آخرت رفتند . گفت : از تابعين بياريد . طاوس يماني را بياوردند . او چون در آمد در حاشيهء بساط وى نعلين از پاى بيرون آورد و لفظ امير المؤمنين ، چنان كه در سلام معهود بود ، در زبان نراند و ليكن گفت : السلام عليك يا هشام . و هشام را به كنيت ياد نكرد ، و در برابر او بنشست و گفت : اى هشام چونى ؟ هشام را نايرهء خشم
هامش
( 476 ) در عربى : جنايت .
( 477 ) در عربى : جنايت .