تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
تصديق و اعانت . چه ثنا و تزكيت اعانت است بر معصيت و تحريك رغبت در آن ، چنان كه تكذيب و تقبيح و مذمت باز داشتن است از آن و ضعيف گردانيدن دواعى آن . و اعانت بر معصيت معصيت است اگر چه به نيم سخن باشد . و سفيان را پرسيدند كه اگر ظالمى بر شرف هلاك باشد در بيابانى ، شربتى آب به وى شايد داد ؟ گفت : نبايد داد ، و ببايد گذاشت تا بميرد . و غير او گفت : بايد آب داد چندان كه نفس به دو باز آيد ، پس ، از او اعراض بايد كرد . و اگر از آن بگذرد و به اظهار دوستى و آرزوى لقا و درازى بقاى او رسد : اگر دروغزن باشد ، معصيت دروغ و نفاق ارتكاب نموده بود ، و اگر راستگوى بود ، به دوستى بقاى ظالمى عاصى بود . چه حق ظالم آن است كه او را براى خداى تعالى دشمن دارد . چه دشمنى براى خداى تعالى واجب است ، و دوستى معصيت او و راضى بودن بدان عصيان بود . و هر كه ظالمى را دوست دارد : اگر براى ظلم دوست دارد ، او عاصى بود به دوستى خود ، و اگر به سببى ديگر دوست دارد ، از آن روى كه وى را دشمن نداشته است عاصى بود ، چه واجب بر او آن بودى كه وى را دشمن داشتى . و اگر در شخصى نيكى و بدى فراهم آيد ، واجب باشد كه او را براى آن نيكى دوست دارد و براى آن بدى دشمن . و در « كتاب اخوت » وجه دوست دارندگان يك ديگر را براى خداى تعالى ، و وجه جمع كردن ميان دشمنى و دوستى بخواهد آمد . و اگر از آن برهد ، و هيهات ، از فسادى كه به دل او راه يابد نرهد ، چون توسّع او بيند در نعمت ، پس نعمتهاى خداى را بر خود حقير شمرد ، و اقتحام نمايد نهى پيغامبر را - عليه السّلام - كه گفته است : يا معاشر المهاجرين لا تدخلوا على اهل الدّنيا فانّها مسخطة للرّزق ، اى ، اى گروه مهاجران ، بر اهل دنيا درمرويد كه آن ناپسنديدن روزى بار آرد . و اين با وجود آن است كه ديگرى به دو اقتدا كند « 468 » ، و جمع ظالمان را به نفس خود تكثير كرده باشد . و اين همه يا از مكروهات است يا از محظورات . و از سعيد مسيب آمده است چون از بيعت وليد و سليمان ، پسران عبد الملك مروان ، امتناع نمود و گفت هرگز دو تن را بيعت نكنم ، چه پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - از دو بيعت نهى فرموده است ، وى را گفتند : از يك در در رو « 469 » و از ديگرى بيرون آى . گفت كه به خداى كه روا ندارم كه كسى به من اقتدا كند . پس بدين سبب او را صد تازيانه بزدند ، و پلاس سياه پوشانيدند .
هامش
( 468 ) يعنى اقتداى ديگرى به دو علاوه مىشود بر فسادى كه به دل خود او راه مىيابد . ( 469 ) در رفتن ، ورود ، دخول .