توقف نمايد ، وجه او جز آن نباشد . و اگر به گمان و تخمين فتوا دهد ، ورع در آن توقّف بود . و اين مهمترين مواضع ورع است .
و همچنين آن چه به اندازهء كفايت واجب شود از نفقت قرابتان و كسوت زنان ، و كفايت فقها و علما از بيت المال . چه در آن ، دو طرف است : يكى قاصر ، و ديگر زايد ، و ميان آن ، كارهاى متشابه است كه به اختلاف شخص و حال مختلف شود . و اطلاع بر حاجتها جز خداى را نيست ، و آدمى را بر حد آن وقوف نتواند بود . پس آن چه كم از نيم من مكه باشد ، مردى ضخم « 270 » را بسنده نبود ، و آن چه زيادت از يك من و نيم بود ، بيش از بسندگى بود ، و آن چه ميان آن است ، آن را حدى محقق نباشد . پس ورع از هر چه در ريبت افتد آن را بگذارد و چيزى گيرد كه در آن ريبت نباشد .
و در هر حكمى كه آن به سببى منوط است كه آن را به لفظ دانند همين حكم باشد . چه عرب و ديگر اهل لغت متضمنات لغت « 271 » را به حدهاى معين مقدّر نكردهاند كه اطراف آن از مقابلات آن جدا شود ، چنان كه لفظ « شش » كه آن كم از آن و بيش از آن را از عددها محتمل نيست ، و ديگر لفظهاى حساب و تقديرات « 272 » . و لفظهاى لغوى چنان نيست . پس در كتاب و سنت لفظى نيست كه نه شك راه يابد به اوساط آن كه در مقتضيات ميان طرفهاى متقابل داير باشد « 273 » .
و بدين فن حاجت عظيم باشد در وصايا و در اوقاف . چه وقف بر صوفيان مثلا از آن جمله است كه درست باشد ، و بحث از آن كه در تحت اين لفظ كه « 274 » داخل شود از غوامض است . و همچنين ديگر لفظها . و ما به لفظ « صوفى » على الخصوص اشارتى [ 125 ] بكنيم تا طريق تصرف در لفظها بدان دانسته شود . چه در استيفاى لفظها طمع نتوان داشت . و اين شبهتها از علامتهاى متعارض خيزد كه به دو طرف متقابل كشد . و آن همه از شبهتهايى باشد كه اجتناب از آن لازم بود چون جانب حل ، به دلالتى كه بر ظن غالب شود يا به استصحاب ، راجح نيايد ، به موجب قول پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم : دع ما يريبك إلى ما لا يريبك . و به موجب ديگر دليلها كه ذكر آن سابق شده است .
و اين موجبات شبهتهاست . و بعضى سختتر از بعضى است . و اگر شبهتهاى متفرق در يك چيز جمع شود ، كار دشوارتر شود . چنان كه طعامى مختلف فيه بستاند در عوض انگورى كه بر
هامش
( 270 ) ضخم ، درشت هيكل .
( 271 ) متضمّن ، در بر دارنده ، شامل ، متضمّنات لغت ، آن چه در هالهء معنايى لغت آيد ( از معانى حقيقى و مجازى ) مراد است .
( 272 ) تقديرات ، اندازهها .
( 273 ) داير باشد ، دور زند .
( 274 ) كه ، چه كسى .