يك زن حرام با نه زن حلال بياميزد نكاح روا بود ، و اين هيچ كس نگفته است . بل علت مجموع غلبه و حاجت است . چه هر كه را همشيرهاى يا خويشاوندى ضايع شود ، سد باب نكاح بر وى لازم نيايد . و همچنين هر كه را كه داند مال دنيا قطعا به حرامى آميخته است ، ترك خريدن و خوردن بر وى لازم نيايد . چه آن حرج باشد و در دين حرج نيست . و اين بدان دانسته شود كه در زمان پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - چون سپرى بدزديدند و در غنيمت به گليمى خيانت كردند ، هيچ كس از خريدن سپر و گليم در دنيا امتناع ننمود ، و همچنين بود هر چه دزديده شد . و همچنين معلوم بود كه بعضى مردمان در درم و دينار ربا مىستانند ، و « 122 » پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - و مردمان صالح درمها را به كليت نگذاشتند . و در جمله دنيا آن گاه از حرام خالى شود كه همه خلق از معصيت معصوم بود ، و آن محال است . و چون اين در همهء دنيا شرط نيست ، در شهرى نيز شرط نباشد ، مگر چون ميان جماعتى محصور بود . بل گذاشتن آن از ورع است موسوسان را ، چه آن نه از پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - [ 110 ] نقل شده است و نه از صحابه ، و نه در ملتى از ملتها و نه در عصرى از عصرها وفا كردن بدان صورت بندد .
سؤال هر عددى كه هست در علم حق تعالى محصور است ، پس حد محصور چيست ؟ و اگر آدمى خواهد ، اهل شهرى را هم حصر تواند كرد ، اگر وى را دست « 123 » آن بود .
جواب تحديد آن كارها ممكن نيست ، و ضبط آن به تقريب است . پس گوييم : اگر هر عددى - كه اگر در يك عرصه فراهم آيند - شمردن ايشان نگرنده را به مجرد نگريستن دشوار باشد ، چون هزار و دو هزار ، نامحصور بود ، و اگر آسان باشد ، چون ده و بيست ، محصور بود . و ميان اين دو طرف اوساط متشابه است كه به حكم ظن به يكى از اين دو طرف پيوسته شود ، و در آن چه در آن شك افتد از دل فتوا خواهد . چه بزه را حزازتها باشد كه آن را در دل اثر بود . و در مثل اين مقام پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - وابصه « 124 » را گفت : استفت قلبك و ان أفتوك و أفتوك و أفتوك ، اى ، از دل خود فتوا خواه ، اگر چه مردم تو را فتوا دهند و فتوا دهند و فتوا دهند . و همچنين در اين چهار قسم - كه در موجب اول ياد كرديم - طريقههاى متقابل باشد در نفى و
هامش
( 122 ) و حال آن كه .
( 123 ) دست ، قدرت .
( 124 ) وابصة بن معبد و كان من المكاءين . . . يعنى از آن گروه كه در قرآن ( انفال 8 - 35 ) از آنان ياد شده است ، آنان كه به هنگام نماز با مسخرگى چون مرغان به دهان بانگ مىكردند و چون كودكان به بازى كف مىزدند ( طبرى ) .