رفتن وى را نيتى كه تعلق آن به دين باشد حاضر نشد ، بدان سبب روا ندانست كه بر آن اقدام كند .
و سرىّ - رضى اللّه عنه - گفت كه وقتى در كوهى به گياهى رسيدم و آبى از آن كوه بيرون مىآمد ، از آن گياه و آب تناول كردم ، و انديشيدم كه اگر روزى حلالى پاكيزه خوردهام آن امروز است .
هاتفى آواز داد كه قوّتى كه تو را بدين جاى رسانيد از كجاست ؟ از آن حديث باز گشتم و پشيمان شدم .
و از اين جمله است آن چه از ذو النون مصرى - رضى اللّه عنه - آمده است كه او گرسنه و محبوس بود ، زنى پارسا براى وى طعامى فرستاد بر دست [ 104 ] زندانبان ، و ذو النون آن را نخورد ، و عذر بر اين جمله تقرير كرد كه بر طبق ظالمى به من رسيد ، يعنى كه قوّتى كه طعام را به من رسانيد پاك نبود . و اين غايت قصوى است در ورع .
و از آن جمله است آن چه بشر - رضى اللّه عنه - از جويهايى كه اسرا كاويده بودند آب نخوردى . چه جوى سبب آب رفتن راست ، و موجب رسيدن آن به دو ، اگر چه آب در نفس خود مباح است ، چه او چون منفعت گيرندهاى باشد به جويى كه آن به كار مزدوران كاويده شده است و مزد ايشان از حرام دادهاند . و براى اين بعضى از ايشان از انگور حلال كه از رز حلال بود امتناع نمودند و صاحب رز را گفتند كه تو آن را تباه كردى ، بدانچه از جويى آب دادى كه آن را ظالمان كاويدهاند . و اين از ظلم دور تر است از خوردن نفس آب نهر ، زيرا كه احتراز است از آن چه انگور مدد از آب گرفته است . و بعضى از ايشان چون به حج رفتندى از حوضهايى كه ظالمان ساخته بودند آب نخوردندى ، با آن كه آب مباح است ، و ليكن به حوض محفوظ مانده است و حوض به مال حرام ساخته شده است ، پس چنانستى كه از حوض منفعت گرفته است . و امتناع ذو النون از دست زندانبان از اين همه قوىتر است . زيرا كه دست زندانبان را به حرام صفت نتوان كرد ، به خلاف طبق مغصوب كه بر آن نهاده باشد ، و ليكن آن به قوّتى كه از غذاى حرام حاصل آمده است به وى رسيده است . و براى اين صدّيق - رضى اللّه عنه - شير خورده را بر آورد ، از بيم آن كه قوّتى در وى حاصل آيد از حرام ، با آن كه نادانسته خورده بود و اخراج آن واجب نبود .
و ليكن خالى كردن باطن را از ناشايست از ورع صدّيقان است .
و از آن جمله است پرهيزكارى از كسب حلال ، كه درزى در مسجد دوزد « 83 » ، چه احمد
هامش
( 83 ) در عربى : و من ذلك التورّع عن كسب حلال اكتسبه خياط في المسجد .