ديوار را چه مقدار باشد . و شايد معنى اين سخن آن است كه بدانند كه چگونه منزلت ايشان كم شود ، چه تقوى را منزلتى است كه به فوت ورع متقيان فوت شود ، و مراد آن نيست كه مستحق عقوبتى گردد .
و از آن جمله است آن چه از عمر - رضى اللّه عنه - آمده است كه از بحرين وى را مشكى رسيده بود . گفت و از نى « 67 » بايستى تا آن را بسنجد تا ميان مسلمانان بخش كنم . قوم « 68 » او عاتكه گفت كه من نيكو دانم سنجيد . گفت : مدانيا « 69 » ! ترسم كه دست تو بر آن آيد ، پس انديشى كه در دستت اثر غبارى است و آن را به گردن خود مالى ، و بدان سبب مرا زيادت از مسلمانان ديگر رسيده باشد . و پيش عمر عبد العزيز مشك مسلمانان مىسنجيدند ، او بينى خود بگرفت تا بوى آن به وى نرسد ، و چون آن را مستبعد شمردند گفت : از او جز بوى منفعت نگيرند . و حسن بن على « 70 » رضى اللّه عنهما - خرد بود ، خرمايى از صدقه برداشت ، پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - گفت : كخ كخ ألقها ، اى ، بينداز آن را .
و از اين جمله است آن چه آمده است كه يكى از سلف شبى نزديك مردى بود در حال نزع ، و چون او وفات كرد ، گفت : چراغ فرو مىرانيد كه وارثان را در روغن حقى حادث شد . و سليمان تيمى از نعيمهء عطّاره روايت كرد كه عمر عطر مسلمانان را به قوم « 71 » خود دادى تا بفروشد ، وقتى بر من فروخت و در قيمت زيادت و نقصان نكرد ، اما به دندان آن را مىشكست ، و در انگشت او از آن چيزى آويخت ، آن را به دامنى « 72 » ماليد . و چون عمر بر وى رفت ، گفت : اين چه بوى است ؟
او حال تقرير كرد . عمر گفت : عطر مسلمانان مىگيرى ؟ پس دامنى از سر او بستد و سبوى آب بياورد و بر آن مىريخت و در خاك مىماليد و مىانبوييد « 73 » تا بوى وى نماند . پس نعيمه گفت : بار ديگر بر قوم عمر رفتم ، او عطر بسخت « 74 » ، در انگشت او چيزى از آن متعلق شد « 75 » ، انگشت به دهان كرد ، پس به خاك ماليد . و اين از عمر ورع و تقوى بود ، از بيم آن كه آن به غير آن نه انجامد ، و الا از شستن دامنى عطر به مسلمانان نرسد ، و ليكن انكار كرد « 76 » از قوم خود براى منع و زجر او ، و از بيم آن كه كار از آن حد در نگذرد .
هامش
( 67 ) وازن ، وزن كننده .
( 68 ) قوم ، همسر .
( 69 ) مدانيا ، ندانى .
( 70 ) در شرح زبيدى : حسين بن على ( 6 - 26 ) .
( 71 ) قوم ، همسر .
( 72 ) دامنى ، سر انداز زنان ، مقنعه .
( 73 ) انبوييدن ، بوييدن .
( 74 ) سختن ، وزن كردن ، سنجيدن .
( 75 ) متعلق شدن ، آويختن .
( 76 ) انكار كردن ، زشت شمردن .