اين نود دينار است . سرى گفت : من عهد كردم كه به شصت و سه دينار بفروشم . دلال گفت : من نيز - بينى و بين اللّه - عهد كردهام كه مسلمانى را خيانت نكنم ، اين را جز به نود نستانم . پس نه دلال بخريد و نه سرى بفروخت . و اين از هر دو جانب محض إحسان بود ، چه حقيقت حال مىدانستند .
و از محمد منكدر آمده است كه شقّهها « 196 » داشت ، بعضى پنجگانى و بعضى دهگانى . و غلام در غيبت او شقهاى پنجگانى را به اعرابيى به ده درم بفروخت ، و چون او بدانست همهء روز اعرابى را مىطلبيد تا بيافت و گفت : غلام غلط كرده است و پنج ارزيده را به ده [ 86 ] فروخته است . اعرابى گفت : من بدان راضى شدهام . گفت : اگر چه راضى شدهاى ، ما براى تو نپسنديم جز آن چه براى خود پسنديم ، پس يكى از سه خصلت اختيار بايد كرد : يا شقهء دهگانى بستان ، و يا پنج درم به تو باز دهيم ، و يا شقه باز دهى و درم خود بستانى . اعرابى پنج درم بستد و باز گشت ، و مىپرسيد كه اين شخص كيست ؟ گفتند : محمد منكدر است . اعرابى گفت : لا إله الا اللّه ، اين آن است كه چون در باديه بى بارانى باشد ، ما به حرمت او استسقا كنيم . و اين إحسان است در آن چه در ده درم جز نيم درم يا يك درم بيش سود نكند ، چنان كه عادت فروختن آن كالا باشد در آن شهر « 197 » .
و هر كه به سود اندك راضى شود ، معاملات او بسيار شود ، و از تكرر آن ، سود بسيار حاصل آيد ، و بدان بركت ظاهر گردد . و على - رضى اللّه عنه - در بازار كوفه با درّه بگشتى و گفتى : معاشر التّجّار ، خذوا الحقّ و أعطوا الحقّ تسلموا ، لا تردّوا الرّبح القليل فتحرموا كثيرة ، اى ، گروه بازرگانان ، حق بدهيد و بستانيد تا بسلامت مانيد ، سود اندك را رد مكنيد كه از بسيار آن محروم شويد . و عبد الرحمن عوف را گفتند : سبب توانگرى تو چيست ؟ گفت : سه چيز : سود اندك رد نكردم ، و حيوانى را از من نخواستند كه در فروختن آن تأخير كردم ، و به نسيه نفروختم . گفتهاند كه او هزار اشتر بفروخت و جز زانو بند آن سود نكرد ، زيرا هر زانو بندى به درمى بفروخت و هزار درم سود كرد ، و از نفقهء آن روزه براى اشتران هم هزار درم سود كرد « 198 » ، پس دو هزار درم سود شد .
هامش
( 196 ) شقّه ، قوارهء پارچه ، پارچهء جامه .
( 197 ) كه بيش سود نكند .
( 198 ) چون بر اثر فروش اشتران از تعهد نفقهء آن روزهء آنها معاف شد .