مردم همدان « 397 » بر خاست و گفت : يا امير المؤمنين به خداى كه آن چه او به زنى خواهد ما به زنى خواهيم داد ، اگر خواهد نگاه دارد و اگر نخواهد بگذارد « 398 » . على - رضى اللّه عنه - از اين سخن خوشدل شد و اين بيت بگفت ، شعر :
و لو كنت بوّابا على باب جنّة * لقلت لهمدان ادخلوا بسلام
اى ، اگر من دربان بهشت باشم ، هر آينه همدانيان را گويم كه بسلامت در رويد . و اين تنبيه است بر آن كه اگر كسى در دوست خود از اهل و فرزند به سبب شرمى طعنى كند ، با وى موافقت نمىبايد كرد . چه آن زشت باشد ، بل أدب در اين مقام مخالفت است ، چه آن دل وى را شاد كنندهتر و باطن رأى وى را موافقتر بود .
و مقصود از اين آن است كه طلاق مباح است . و حق تعالى ، هم در فراق هم در نكاح ، بى نيازى وعده فرموده است . قوله تعالى :
وَ إِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ
« 399 » ، اى ، اگر جدا شوند هر يكى را خداى - عز و جل - از فراخى عطاى خود بى نياز گرداند .
چهارم آن كه سرّ زن خود فاش نكند نه در نكاح نه در طلاق ،
( 1 ) چه در افشاى سرّ زن ، در خبرى صحيح ، وعيدى عظيم آمده است . و يكى از پارسايان خواست كه زن را طلاق دهد ، وى را پرسيدند كه چرا طلاق دهى و موجب ريبت از وى چيست ؟ گفت : عاقل پردهء اهل خود ندرد . و چون وى را طلاق داد پرسيدند كه چرا طلاق دادى ؟ گفت : مرا با سخن زن بيگانه چكار . و اين بيان آن است كه بر شوى واجب است .
قسم دوم از اين باب در حقهاى شوى است كه بر زن واجب است
( 2 ) و سخن شافى در اين قسم آن است كه نكاح نوعى رقّ است ، و زن چون بندهاى است شوى را ، و طاعت او بر وى مطلقا واجب است در هر چه از او در نفس « 400 » او بطلبد ، از چيزى كه در آن معصيت نيست .
هامش
( 397 ) در شرح زبيدى : ( فقام رجل من ) بنى ( همدان ) .
( 398 ) گذاشتن ، ترك كردن .
( 399 ) نساء 4 - 130 .
( 400 ) نفس ، بدن ، تن و سراپاى مردم .