خداى - عز و جل - فرموده است :
وَ مَتِّعُوهُنَّ
« 392 » . و آن واجب است هر گاه كه در اصل نكاح مهر نباشد . و حسن على - رضى اللّه عنهما - بسيار نكاح و بسيار طلاق بود ، روزى يكى از ياران خود را بفرستاد تا دو زن را طلاق دهد ، و گفت كه ايشان را بگوى كه عدّت داريد و فرمود كه هر يكى را ده هزار درم بدهد . وى آن اشارت را ارتسام « 393 » نمود ، و چون به حسن - رضى اللّه عنه - باز گشت ، وى را پرسيد كه چه كردند ؟ گفت : يكى سر فرود انداخت و خاموش بود ، و ديگرى بگريست و زارى كرد ، و شنيدم كه مىگفت : متاع قليل من حبيب مفارق ، اى ، متاعى اندك است از دوستى جدا شونده . چون حسن على اين بشنيد چشم در پيش انداخت و بر وى ببخشود و گفت :
اگر از پس جدايى مرا رجوع بودى « 394 » رجوع كردمى به وى به زنى .
و حسن « 395 » روزى بر عبد الرحمن حارث هشام رفت ، و او فقيه و رئيس اهل مدينه بود و كفوى و نظيرى نداشت ، و عايشه - رضى اللّه عنها - به دو مثل زده است در سخنى كه گفته است كه اگر مرا اين سفر اتفاق نيفتادى « 396 » دوستتر از آن داشتمى كه مرا شانزده پسر بودى از پيغامبر - صلّى اللّه عليه و سلم - هر يك مثال عبد الرحمن ، و حسن چون به خانهء او شد ، او تعظيم نمودى و حسن را به جاى خود بنشاندى و گفتى : چرا كسى نفرستادى و مرا اعلام نفرمودى تا به خدمت شتافتمى ؟ گفت : حاجت مرا بود ، به من اولى . گفت : آن چه چيز است ؟ گفت : خطبه مىكنم دختر شما را . عبد الرحمن چشم پيش انداخت و خاموش شد ، پس سر بر آورد و گفت : به خداى كه هيچ كس كه بر روى زمين مىرود بر من از تو عزيزتر نيست ، و ليكن تو مىدانى كه فرزند پارهاى از جگر پدر باشد ، و تو طلاق بسيار دهى و من بترسم كه وى را طلاق دهى ، و ترسم كه دل من به دوستى تو متغيّر شود ، چه تو جگر گوشهء پيغامبرى ، اگر شرط فرمايى كه طلاق ندهى وى را به تو دهم . حسن خاموش شد و بر خاست و بيرون آمد [ 62 ] و يكى از اهل بيت گفت : شنيدم كه در حال رفتن مىگفت كه عبد الرحمن نخواست جز اينكه دختر خود را در گردن من طوقى سازد .
و على - رضى اللّه عنه - از بسيارى طلاق دادن او تنگدل شدى و بارى بر منبر عذر خواستى و گفتى كه حسن بسيار طلاق دهد ، در تزويج او رغبت نبايد نمود . تا آن گاه كه مردى از
هامش
( 392 ) بقره 2 - 236 .
( 393 ) ارتسام ، فرمان بردن ، فرمان به جاى آوردن .
( 394 ) يعنى اگر مرا چنين رسمى بودى .
( 395 ) حسن بن على ( ع ) .
( 396 ) مقصود سفر بصره است كه با اين سفر عايشه آتش جنگ جمل شعلهور شد و خون هزاران مسلمان از جمله طلحه و زبير بر زمين ريخت .