دوم منطق است ، و آن بحث است از دليل و حد و شرطهاى هر دو ، و آن هر دو در علم كلام داخل است .
سوم الهيات است ، و آن بحث است از ذات خداى و صفات او ، و آن داخل كلام است . و فلاسفه در آن به نمطى ديگر از علم منفرد نهاند ، بل به مذهبها كه بعضى از آن كفر است و بعضى بدعت منفردند . چنان كه اعتزال علمى جدا نيست ، بل اصحاب او گروهى از متكلمان و اهل بحث و نظرند ، به مذهبهاى باطل منفرد ، پس فلسفه همچنان است .
چهارم طبيعيات است ، و بعضى از آن مخالف شرع و دين حق است ، و آن جهل است نه علم تا در اقسام علمها آورده شود . و بعضى بحث است از صفتهاى أجسام و خاصيتهاى آن و چگونگى استحالت و تغيّر آن ، و آن مانند نظر طبيبان است ، الاّ آن است كه نظر طبيب در تن مردم است ، بخصوص از آن روى كه بيمار و تندرست شود و نظر طبيعى در كل أجسام ، از آن روى كه در حركت و تغيّر است . و لكن طب را بر آن فضل است ، چه بدان حاجت است و به علمهاى طبيعى حاجت نيست .
پس كلام از آن صناعتها شد كه فرض كفايت است براى نگاه داشت دلهاى عوام از تخيّلات مبتدعان ، و به زادن بدعتها وجوب آن حادث [ شود ] . چنان كه به سبب ظلم عرب و راهزنى ايشان در راه حج به بدرقه حاجت آيد ، و اگر عرب تعدى بگذارد ، به مزد گرفتن نگاهبانان از شرطهاى راه حج نبود ، پس همچنين اگر مبتدع بيهوده گويى بگذارد ، به زيادت از آن سخن كه در عهد صحابه بوده است حاجت نبود .
پس بايد كه متكلّم حدّ خويش از دين بداند كه منزلت او در دين منزلت نگاهبان است در راه حج . پس اگر نگاهبان بر نگاهبانى اقتصار نمايد از حاجّ نبود ، و متكلم اگر بر مناظره و مدافعه اقتصار نمايد و سالك راه آخرت نشود و به تعهد دل و اصلاح آن مشغول نگردد ، اصلا از علماى دين نباشد . و متكلم را نيست جز عقيدهاى كه عوام در آن شريك وىاند ، و از عامى به صنعت مجادله و حراست متميّز است .
و اما معرفت خداى و صفات و افعال او [ 40 ] و كلّ آن چه در علم مكاشفه بدان اشارت كردهام از علم كلام حاصل نيايد ، بل نزديك است كه حجاب آن باشد « 84 » و از آن مانع بود . و
هامش
( 84 ) بل نزديك است كه علم كلام معرفت خداى و صفات و افعال او را حجاب باشد .