را بر آن تقديم كردى . چه بسيار شهر هست كه طبيب آن جز ذمّى نيست ، و گواهى ايشان در آن احكام كه تعلق به طب دارد نشايد شنيد ، و هيچ كس را نمىبينم كه بدان مشغول مىشود . و در علم فقه - خاصه در خلافيات و جدليات - بر هم مىافتند ، با آن چه شهر پر مىباشد به كسانى كه فتوى و جواب واقعات توانند گفت .
پس كاجكى بدانمى كه دين چگونه رخصت دهد [ فقيهان را ] در مشغولى به فرض كفايت كه جماعتى بدان قيام نموده باشند ، و گذاشت [ آن چه ] هيچ كس بدان قيام ننموده باشد . آيا اين را هيچ سببى باشد ؟ جز آن كه طلب و سيلت توليت اوقاف و وصايا و جمع مالهاى يتيمان و تقلّد قضا و حكومت و پيشى جستن بر ياران و دست يافتن بر خصمان نيست . هيهات هيهات ! علم دين به تلبيس علماى بد مندرس شده است . پس حق تعالى مستعان است ، و به دو پناه است در بازداشت خواستن از فريبى كه خشم رحمان بار آرد ، و ديو را بخنداند . و پرهيزكاران علماى ظاهر به فضل علماى باطن و ارباب دلها اعتراف نمودهاند .
شافعى - رضى اللّه عنه - پيش شيبان راعى - رحمه اللّه - چنان نشستى كه كودك در مكتب [ 38 ] نشيند ، و بپرسيدى او را كه در فلان و فلان كار چگونه كنيم ؟ پس وى را گفتند كه چون تو بزرگى از اين روستايى بپرسد ؟ گفت : حق تعالى وى را توفيق آن چه ما نمىدانيم داده است .
و احمد حنبل و يحيى معين بر معروف كرخى رفتندى - و او در علم ظاهر به منزلت ايشان نبود - و از وى بپرسيدندى . و چگونه بر اين جمله نباشد كه پيغامبر - عليه السلام - چون وى را پرسيدند كه اگر واقعهاى باشد كه در كتاب و سنت آن را نيابيم چه كنيم ؟ فرمود كه از صالحان بپرسيد و با ايشان مشورت كنيد . و براى آن گفتهاند كه علماى ظاهر آرايش زمين و ملكند ، و علماى باطن آرايش آسمان و ملكوت .
جنيد گفت كه پير من ، سرّى ، پرسيد كه چون از بر من بر وى باكى همنشينى كنى ؟ گفتم : با محاسبى . گفت : از علم و أدب او بگير ، و تقسيم او كلام را و ردّ او بر متكلّمان بگذار . و چون روى بگردانيدم شنيدم كه مىگفت : حق تعالى تو را صاحب حديثى صوفى گرداناد ، و صوفيى صاحب حديث مگر داناد ، اشارت كرد بدان كه هر كه حديث و علم حاصل كند ، پس تصوف و تألّه برزد « 83 » ، رستگار باشد ، و هر كه پيش از علم تصوف برزد ، خود را در خطر انداخته باشد .
هامش
( 83 ) برزيدن ، ورزيدن .