خوض در ما لا يعنى ، و دوستى بسيار گويى ، و لاف وارستگى براى خلق ، و مداهنت و عجب ، و از عيب خود غافل شدن و به عيب مردمان مشغول بودن ، و زايل شدن غم ، و بيرون شدن ترس از دل ، و قوّت در انصاف استدن براى نفس خود چون خواريى به وى رسد و ضعف در انصاف استدن براى حق ، و دوستى در ظاهر با دشمنايگى باطن ، و امن از مكر حق تعالى كه آن چه داده است باز نستاند ، و تكيه بر طاعت ، و مكر و خيانت و فريبش ، و درازى اميد ، و سختى دل و درشتى خوى ، و شادى به دنيا و غم از فوت [ 37 ] آن ، و انس به مخلوقات و وحشت از فراق ايشان ، و جفا و سبكسارى و شتابزدگى ، و اندكى شرم و اندكى رحمت .
پس اين و امثال اين از صفات دل ، اصلهاى فواحش « 78 » و بيخهاى محظورات است . و أضداد اين - كه آن خويهاى ستوده است - چشمههاى طاعات و قربات است . پس دانستن حدود اين كارها و حقايق و اسباب و ثمره و علاج آن ، علم آخرت است . و آن در فتواى علماى آخرت فرض عين است . و روى گرداننده از آن هالك است در آخرت ، به گرفت « 79 » پادشاه پادشاهان . چنان كه روى گرداننده از كارهاى ظاهر هلاك است ، به شمشير سلاطين دنيا ، در فتواى فقهاى آن . پس نظر فقها در فرضهاى عين به اضافت صلاح دنياست « 80 » ، و اين به اضافت صلاح آخرت .
و اگر فقيهى را از معنيى از اين معانى « 81 » بپرسند ، تا به حدى كه اگر از اخلاص مثلا يا از توكل يا از وجه احتراز از ريا بپرسند ، هر آينه جواب نتواند گفت ، با آن چه فرض عين اوست ، كه در گذاشت آن هلاك اوست در آخرت . و اگر از لعان و ظهار و سبق و رمى پرسند ، هر آينه مجلّدها فرو خواند از فرعهاى باريك كه روزگارها گذرد و به چيزى از آن حاجت نبود ، و اگر بود شهر از كسى كه به جواب آن قيام نمايد و مئونت آن كفايت كند خالى نباشد . پس هميشه شب و روز در ياد گرفتن و گفتن آن رنج مىبرد ، و از آن چه مهمّ اوست ، در دين ، غافل مىباشد . و چون اين سخن با وى بگويند ، گويد كه علم دين است و فرض كفايت است ، از آن سبب بدان مشغول شدهام ، و در اين تعلل « 82 » ، بر خود و غير خود تلبيس كند . و زير كان دانند كه اگر غرض او گزارد فرمان حق [ بودى ] در فرض كفايت ، هر آينه فرض عين را بر آن مقدم داشتى ، بل بسيار از فرضهاى كفايت
هامش
( 78 ) فواحش ( ج فاحشه ) ، گناهان زشت .
( 79 ) گرفت ، مؤاخذه .
( 80 ) در رابطه با صلاح دنيا .
( 81 ) از صفات دل .
( 82 ) بهانه آوردن ، دليل تراشيدن .