و ابن عباس گفت - رضى اللّه عنهما - سليمان داود را - عليهما السلام - ميان علم و مال و ملك مخير كردند ، او علم را اختيار كرد ، و مال و ملك هم بيافت .
و عبد اللّه بن مبارك را پرسيدند كه مردمان كياناند ؟ گفت : عالمان . گفتند : پادشاهان كياناند ؟ گفت : زاهدان . گفتند : سفله كيست ؟ گفت : آن كه دنيا به دين طلبد . و غير عالم را از مردمان نشمرد ، بدانچه خاصيتى كه آدمى بدان از بهايم متميّز مىشود علم است ، و مردم بدانچه شرف يافته است بدان مردم است ، و آن قوّت شخص نيست ، كه شتر قوىتر از اوست ، و بزرگى جثه نيست ، كه پيل بزرگتر از اوست ، و دليرى نيست ، كه شير دليرتر از اوست ، و نه براى خوردن است ، كه شتر فراخ شكمتر از اوست ، و نه براى مجامعت ، كه خسيسترين گنجشگان در آن از وى قوىترند ، بل آفريده نشده است مگر براى علم .
و حكيمى گفت : كاشكى بدانمى كه آن كه از علم محروم شد چه چيز يافت ؟ [ 13 ] و آن كه علم يافت از چه چيز محروم ماند ؟
و فتح موصلى گفت : نه بيمار را چون طعام و شراب و دارو ندهند بميرد ؟ گفتند : بلى .
گفت : همچنين دل را چون سه روز حكمت و علم ندهند بميرد . و به حقيقت راست گفته است ، چه غذاى دل علم و حكمت است ، و حيات او بدان است ، چنان كه غذاى تن طعام است . و هر كه علم نيابد دل او بيمار شود و مرگ او لازم آيد ، و لكن او را از آن شعورى نبود ، چه دوستى دنيا و مشغولى آن ، در يافتن او را باطل كرده است ، چنان كه غلبهء ترس در يافتن درد خستگى را ، در آن حال كه خسته شود ، باطل كند ، و چون مرگ مشغوليهاى دنيا از وى دور كند هلاك خود دريابد و پشيمان شود - پشيمانى بىمنفعت - چنان كه مستى خسته شود ، و به سبب مستى آن را در نيابد ، و چون هوشيار شود درد خستگى احساس كند . و به خداى - عز و جل - پناهيم از روز پرده برداشتن ، چه مردمان خفتهاند ، چون بميرند بيدار شوند .
و ابن مسعود گفت : در تحصيل علم كوشيد [ پيش ] از آن كه آن را بردارند ، و برداشتن آن ، مردن حملهء آن است . و بدان خداى كه نفس من در قبضهء قدرت اوست كه شهداى راه خداى آرزو برند كه حق تعالى ايشان را [ چون ] علما برانگيزد ، به سبب كرامتى كه ايشان را بينند . و كسى عالم نزاده است ، و علم به تعلّم است .
و ابن عباس گفت : مذاكرات علم ، در بعضى از شب ، به نزديك من دوستتر از تمام شب در عبادت بودن . و از أبو هريره و احمد حنبل همچنين آمده است .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 32
مساهمون: الغزالي
ص٣٢