هر كه آن را از بيم حق تعالى بگذارد ، حق تعالى وى را ايمانى دهد كه حلاوت آن در دل خود بيابد .
مترجم مىگويد كه اين مبالغت در نظر بدان فرموده است كه هيچ حسى از حواس در مشغول گردانيدن دل آن تأثير ندارد كه حس بينايى ، و چون آن بر مردم غالبتر است ، احتراز از آن بالغتر يابد .
و جابر از انس - رضى اللّه عنهما - روايت كرده است كه پيغامبر - عليه السلام - گفت :
خمس يفطرن الصائم : الكذب و الغيبة و النّميمة و اليمين الكاذبة و النّظر بشهوة . اى ، پنج چيز روزه را باطل كند . دروغ و غيبت و سخن چينى و سوگند ناحق و نظر شهوت .
( 1 ) و دوم نگاه داشت زبان از بيهوده و دروغ و سخن چينى و فحش [ 392 ] و خصومت و مرا ، و خاموش گردانيدن آن [ و ] مشغول كردن به ذكر حق تعالى ، و خواندن قرآن . و اين روزهء زبان است . و بشر حارث از سفيان روايت كرده كه غيبت روزه [ را ] باطل كند . و ليث از مجاهد روايت كرد كه دو خصلت روزه را تباه كند : غيبت و دروغ . و پيغامبر - عليه السلام - فرمود : انّما الصّوم جنّة فإذا كان أحدكم صائما فلا يرفث و لا يجهل و ان امرؤ قاتله او سابّه فليقل انّى صائم انّى صائم . اى ، روزه سپرى است ، و چون يكى از شما روزهدار بود بايد كه فحش نگويد و جهل نبرزد ، و اگر كسى با وى جنگ كند يا دشنام دهد بايد كه بگويد : من روزه دارم ، من روزه دارم . و در خبر است كه در عهد پيغامبر - عليه السلام - دو زن روزه داشتند ، و در آخر روز از گرسنگى و تشنگى چنان شدند كه در بيم هلاك بودند ، از پيغامبر - عليه السلام - در گشادن روزه دستورى خواستند ، قدحي بر ايشان فرستاد تا آن چه خوردهاند در آن قى كنند ، از گلوى هر يكى خونى تازه و گوشتى خام بر آمد ، و مردمان از آن متعجب شدند ، و پيغامبر - عليه السلام - فرمود : هاتان صامتا عمّا احلّ اللّه لهما و أفطرتا على ما حرّم اللّه عليهما قعدت إحداهما على الأخرى فجعلتا تغتابان النّاس فهذا ما اكلتا من لحومهم .
اى ، اين دو زن از آن چه حق تعالى بر ايشان حلال كرده است روزه داشتند ، و بدانچه حرام كرده است افطار كردند ، با هم نشستند و به غيبت مردمان مشغول شدند ، و آن چه از گلوى ايشان بر آمد گوشت مردمان است كه بخوردهاند .
( 2 ) سوم بازداشت گوش از شنيدن هر چه مكروه است ، زيرا كه هر چه بارى تعالى گفتن آن حرام كرده است شنيدن آن هم حرام كرده است . و براى اين ، حق تعالى ميان شنوندهء دروغ و
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 515
مساهمون: الغزالي
ص٥١٥