اداى واجب و رسانيدن آن به درويش بس توفيق داد ، تا درويش [ 364 ] به قبول آن از او وى را از آن عهده خلاص دهد ، بيش « 119 » أذى و سرزنش و روى ترش گرفتن نماند ، و به ثناى قبول منت و استبشار بدل شود . پس منشأ منت و أذى اين است كه تقرير افتاد .
سؤال « 120 » نفس خود را [ در ] درجهء إحسان دور [ بيند ] كارى مشكل است ، پس هيچ علامتى باشد كه مردم دل خود را بدان امتحان كند و بداند كه نفس خود را محسن نمىپندارد ؟
جواب بدان كه آن را علامتى دقيق واضح است ، و آن علامت آن است كه [ تقدير كند كه ] اگر درويش بر وى جنايتى كند يا دشمن او را مثلا ياريى دهد ، استنكار و استبعاد او آن را زيادت از آن باشد كه پيش از صدقه دادن ، يا نه ؟ اگر زيادت باشد صدقهء او از شايبهء منت خالى نبود . زيرا كه به سبب صدقه توقع مىدارد چيزى را كه پيش از آن توقع نداشته است .
سؤال اين كارى غامض است و دل كسى از اين خالى نباشد ، پس علاج او چيست ؟
جواب بدان كه اين را علاج باطن است و علاج ظاهر . اما باطن معرفت آن حقيقتهاست كه در « فهم وجوب » ياد كرديم و دانستن آن كه درويش را بر وى إحسان است ، بدانچه وى را به قبول صدقه پاك مىگرداند . و اما ظاهر كارهايى است كه آن را بكند با تقلّد منت ، چه كارهايى كه از اخلاق صادر شود در دل اثرى عظيم كند و آن اخلاق را در وى راسخ گرداند ، چنان كه اسرار آن در نيمهء آخر اين كتاب بخواهد آمد .
و بعضى سلف صدقه پيش درويش نهادندى و در پيش او ايستادندى و درخواستندى كه قبول فرمايد تا ايشان در صورت خواهندگان « 121 » بودندى ، و مع ذلك اگر رد كردى كراهيت در دل ايشان آمدى . و بعضى كف را بگستردندى تا درويش از آن بردارد ، و دست او « 122 » يد عليا باشد .
و عايشه و امّ سلمه چون صدقهاى بر درويشى فرستادندى ، برنده را گفتندى كه دعايى كه بخواهد گفت ياد گير « 123 » ، پس آن دعا را باز گفتندى « 124 » ، و گفتندى : دعاى ما در مقابلهء دعاى وى تا صدقهء ما خالص ماند . و دعا توقع ننمودندى ، چه آن مثل مكافاتى است . و عمر خطاب و پسر او عبد اللّه همچنين كردهاند . و ارباب قلوب دلها را بر اين جمله علاج كردندى . و هيچ علاجى
هامش
( 119 ) بيش ، ديگر .
( 120 ) در متن عربى : فان قلت .
( 121 ) خواهندگان ، سؤال كنندگان .
( 122 ) دست درويش .
( 123 ) ياد گير ، به خاطر بسپار .
( 124 ) همان دعا را در حق او مىكردند .