نيست مگر نظم لفظهايى كه بر آن دلالت كند ، امّا در گفتن زبان و امّا در « 267 » انديشيدن دل . و هر كه نيت نماز بر اين وجه نداند چنانستى كه نيت ندانسته باشد . چه در نيت نيست مگر آن چه تو را دعوت كردهاند بدانچه در وقتى معين نماز كنى ، و تو آن را اجابت كردى و بايستادى .
پس وسوسة محض جهل باشد . چه آن قصدها و اين [ علمها ] در نفس در يك حالت فراهم آيد ، و آحاد آن در ذهن مفصّل نباشد چنان كه اول [ نفس ] مطالعه كند و در آن تأمل نمايد . و فرق است ميان حضور چيزى در [ نفس ] و ميان تفصيل آن به فكرت . و حضور [ مضادّ ] غيبت و غفلت است اگر چه مفصل نباشد . چه هر كه حادث را مثلا بداند ، به يك علم در يك حالت داند ، و اين علم متضمن علمهايى است كه حاضر باشد اگر چه مفصل نبود ، چه هر كه حادث را داند ، و موجود و معدوم ، و تقدم و تأخر ، [ و زمان ، و آن كه ] تقدم عدم [ راست ] و تأخر وجود [ را ] ، داند . و اين علمها در تحت دانستن حادث داخل است ، چه دانندهء حادث را ، چون غير آن نداند ، اگر بپرسند كه تقدم يا تأخر ، يا وجود يا عدم ، يا تقدم عدم يا تأخر وجود ، يا زمان كه به متقدم و متأخر قسمت پذيرد ، هرگز دانستهاى و او گويد هرگز ندانستهام ، درو [ غگو ] باشد و مناقض سخن او كه حادث را دانستهام . و از نادانستن اين دقيقه وسوسة مىخيزد . چه موسوس نفس خود را تكليف مىكند كه در دل ظهريت و ادائيت و فرضيت در يك حالت حاضر كند ، و به ألفاظ مفصّل گرداند ، و او مطالع آن باشد ، و اين محال است . و اگر همين معنى نفس خود را تكليف كند در ايستادن براى تعظيم عالم ، بر وى متعذر شود .
پس بدين معرفت وسوسة دفع شود ، و آن معرفت آن است كه فرمانبردارى حق تعالى در نيت چون فرمانبردارى غير اوست . و بر اين چه گفتيم ، بر سبيل تسهيل و رخصت زيادت مىكنم و مىگويم كه اگر موسوس نيت را نداند مگر به احضار اين كارها بر سبيل تفصيل ، و امتثال « 268 » دفعة واحدة در نفس او متصور نشود ، و جملهء آن در اثناى تكبير از اول تا آخر حاضر كند ، چنان كه از تكبير فارغ نشود مگر [ به ] حصول نيت ، وى را بسنده باشد ، و تكليف نمىكنم كه كل آن را به اول تكبير پيوندد ، چه آن تكليف شطط « 269 » است . و اگر [ بدان ] مأمور بودى متقدمان را از آن سؤالى واقع شدى ، و كسى را از صحابه در نيت وسوسة بودى . [ پس نبودن آن دليل است بر آن كه
هامش
( 267 ) پايان افتادگى متن از عكس نسخهء بريتانيا .
( 268 ) امتثال امر .
( 269 ) شطط ، زيادت ، ستم ، غير عادلانه ، تكليف شطط ، اى ذو شطط . . . و قد قال جل و عز لا يكلف اللّه نفسا الاّ وسعها ( شرح زبيدى ) .