تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
انديشهء من آن بود كه چه مىگويم و مرا چه خواهند گفت . و عامر بن عبد اللّه از نماز كنندگان خاشع بود . و چون نماز گزاردى دختر او دف زدى و زنان سخنى كه خواستندى در خانه گفتندى ، و او نشنيدى و ندانستى . و روزى وى را گفتند : در نماز با نفس خود حديثى گويى ؟ گفت : آرى ، در باب ايستادن خود در موقف حساب الهى و بازگشتن از آن جا ، اما به بهشت و اما به دوزخ . گفتند : از كارهاى دنيا چيزى در نفس خود يا بى ؟ گفت : سنانها به دل و جگر من رسد دوست‌تر از آن دارم كه در حال نماز در خود آن يابم كه شما مىيابيد . و گفتى : اگر پرده بردارند يقين من زيادت نشود . و مسلم يسار از جملهء ايشان بود . و نقل كرده‌ايم كه افتادن ستون مسجد را احساس نكرد . و در عضوى از اعضاى يكى از ايشان علت آكله « 159 » ظاهر شد ، و به قطع آن حاجت افتاد ، و او نمىگذاشت . گفتند : در نماز هر چه بر وى رود در نيابد . پس آن عضو را در نماز ببريدند . و بعضى از ايشان گفتند كه نماز از آخرت است ، و چون در نماز در آبى از دنيا بيرون شده باشى . و ديگرى را گفتند كه در نماز چيزى از حديث دنيا انديشى ؟ گفت : نى ، نه در نماز و نه در غير آن . و يكى را از ايشان پرسيدند كه هيچ چيزى را در نماز ياد كنى ؟ گفت : از نماز چيزى به نزديك من دوست‌تر نيست كه آن را در نماز ياد كنم . و بو دردا گفتى كه از فقه مرد آن باشد كه حاجت خود پيش از شروع نماز روا كند ، تا در نماز دلش فارغ بود . و بعضى از ايشان نماز سبك گزاردندى ، از بيم وسوسة . و عمار ياسر نمازى سبك گزاردى . وى را گفتند : تخفيف كردى ! گفت : هيچ ديديد كه از حدهاى آن چيزى كم كردم ؟ گفتند : نى . گفت : بر سهو شيطان پيشدستى نمودم ، و پيغامبر - عليه السلام - گفت : انّ العبد ليصلّى الصّلاة لا يكتب له نصفها و لا ثلثها و لا ربعها و لا خمسها و لا سدسها و لا عشرها . و گفتى : « 160 » انّما يكتب للعبد من صلوته ما عقل منها . و آمده است كه طلحه و زبير و طايفه‌اى از صحابه در تخفيف نماز مبالغت نمودندى و گفتندى : بر وسوسهء شيطان پيشدستى مىكنيم . و روايت كرده‌اند كه عمر - رضى اللّه عنه - بر منبر گفت كه مرد در اسلام پير شود و براى خداى نمازى تمام نكرده باشد . گفتند : آن چگونه باشد ؟ گفت : خشوع نماز و تواضع آن و روى به خداى آوردن در آن تمام نكند . و بو العالية را از اين آيت
هامش
( 159 ) آكله ، قانقاريا . ( 160 ) عمّار ياسر مىگفت .