و اما اعتدال
( 1 ) ايستادن تن و دل است در حضرت خداى . پس سر ، كه رفيعتر اعضاست بايد كه ساكن و فرو افكنده و خاضع باشد . و فرود افكندن سر تنبيهى است كه دل را ملازم تواضع و تذلل مىبايد داشت و از رياست و [ كبر ] بيزارى جست . و اينجا بايد كه خطر « 133 » ايستادن در حضرت الهى ، در هول مطّلع و متعرض سؤال شدن بر ياد وى بود . و بدان در حال « 134 » كه در حضرت خداى ايستادهاى و او بر تو مطّلع است ، پس چنان [ ايست ] كه در خدمت پادشاهان ايستى اگر از معرفت كنه جلال او عاجزى ، بل در نماز چنان تقدير كن كه مردى صالح از اقرباى تو ، يا از آن جماعت كه خواهى كه ايشان تو را بصلاح « 135 » شناسند ، به جد و مبالغت در تو مىنگرد ، و قليل و كثير و دقيق و جليل احوال تو را مراقبت مىنمايد ، كه در چنين حالى اطراف تو آرميده باشد ، و جوارح تو خاشع و همهء اجزاى تو ساكن از بيم آن كه آن عاجز مسكين تو را به قلت خشوع نسبت كند . و چون در حال ملاحظهء بندهاى بيچاره از خود تماسكى احساس كنى ، با نفس خود عتاب كن كه « دعوى معرفت حق تعالى و دوستى وى كنى و شرم ندارى كه بر وى جرئت نمايى با آن چه بندهاى را از بندگان او معظّم دارى و از مردمان بترسى و از خداى نه ، و خداى سزاوارتر بدانچه از وى ترسان باشى ! » و براى اين ، چون بو هريره از پيغامبر بپرسيد كه شرم از خداى چگونه باشد ؟ فرمود : كما تستحي من الرّجل الصّالح من أهلك . اى ، چنان كه از مردى پارسا از اهل خود شرم دارى .
اما نيت
( 2 ) عزم اجابت بارى تعالى كن در امتثال فرمان او به نماز و إتمام آن ، و دست از نواقض و مفسدات آن بداشتن ، و كل آن خالص براى رضاى حق تعالى كردن و اميد ثواب و بيم عقاب او و جستن قربت به دو ، و با آن كه متقلد منّت باشى بدانچه تو را دستورى مناجات داد با بىادبى و بسيارى عصيان تو . و قدر مناجات او را در نفس خود تعظيم نماى و بنگر كه با كه و چگونه و به چه چيز مناجات مىكنى . و در اين مقام بايد كه در خوى « 136 » خجالت غرق شوى ، و كوه نهاد تو از هيبت در لرزه آيد ، و آفتاب جمال تو از بيم زرد شود .
هامش
( 133 ) خطر ، بزرگى ، اهميت .
( 134 ) في الحال ( بعد ذلك التصور ) .
( 135 ) بصلاح ، صالح .
( 136 ) خوى ، عرق .