تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
تعظيم اقتضا مىكند ، و بر سراير و ضماير و خطرات دل اگر چه باريك و پوشيده باشد مطلع است . و اين معرفتها چون بر سبيل تيقن و تحقق حاصل شود ، حالى پيدا آيد كه آن را حيا گويند . و هر چه حصول او مطلوب باشد ، علاج او احضار سبب او بود . و معرفت علاج در معرفت سبب است . و رابطهء كل اين اسباب ايمان و يقين است ، اى ، اين معارف كه ياد كرديم . و معنى يقين زايل گشتن شك و مستولى شدن آن بر دل است ، چنان كه در بيان يقين از « كتاب علم » سابق شده است ، و خشوع دل بر اندازهء يقين باشد . و براى اين ، عايشه - رضى اللّه عنها - گفت كه پيغامبر را با ما و ما را با او حديث بودى ، و چون وقت نماز آمدى چنان شدى كه گويى ما را نشناخته است ، و ما او را نشناخته‌ايم . و آمده است كه بارى تعالى به موسى وحى فرمود كه چون مرا ياد كنى بايد كه از جلال و كبرياى ما اعضاى تو در لرزه آيد ، و در وقت ذكر بايد كه فروتن و آراميده باشى ، و زبان خود را تابع دل دارى ، و در حضرت ما چنان ايستى كه بنده‌اى ذليل ايستد ، و به دل ترسكار و زبان راست گفتار با من مناجات كنى . و آمده است كه هم به وى وحى فرمود كه عاصيان امت خود را بگو تا مرا ياد نكنند [ 275 ] كه من سوگند ياد كرده‌ام كه هر كه مرا ياد كند من وى را ياد كنم ، و چون عاصيان مرا ياد كنند ، من به لعنت ايشان را ياد كنم . اين در حق عاصيى غير غافل فرموده است ، پس چون غفلت با معصيت پيوندد چگونه باشد . و به اختلاف اين معنيها كه ياد كرديم در دلها ، مردمان منقسم شوند : جماعتى در كل نماز يك لحظه دلشان حاضر نشود ، و طايفه‌اى يك لمحه دلشان از تمام نماز غايب نباشد ، بل همهء همت او مستغرق نماز بود ، چنان كه چيزى را كه پيش او رود احساس نكند . و براى اين بود كه ستونى كه در مسجد بيفتاد و مردمان به نظارهء آن جمع شدند و مسلم يسار هم اينجا بود ، احساس نكرد . و يكى از ايشان مدتى در جماعت حاضر شد ، و كسى را كه بر راست و چپ وى بود نشناخت . و طپاك « 110 » دل إبراهيم خليل در نماز بر دو ميل شنيده شد . و جماعتى بودند كه آفتاب جمالشان زرد شدى و كوه نهادشان در لرزه آمدى . و اين همه دور نيست ، چه أضعاف اين در همتهاى [ مردم ] دنيا و ترس از پادشاهان معاينه مىشود با آن چه ضعف و عجز ايشان « 111 » معلوم است ، و خساست نصيبى كه از ايشان حاصل آيد روشن . تا به حدى كه يكى بر پادشاهى يا
هامش
( 110 ) طپاك ، ( تپاك ) تپش . ( 111 ) پادشاهان .