تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
را باز ندارد و اما براى آن كه به سبب حاجت در وى تساهل رفته است ، خاصه در ناخن پاى و شوخهايى كه در بندهاى انگشتان و پشت دست و پاى عرب و اهل سواد « 127 » را فراهم آمدى . و پيغامبر ايشان را ناخن چيدن فرمودى . و آن چه از اوساخ در زير ناخنان ايشان ديدى انكار كردى ، و باز گردانيدن نماز نفرمودى ، و اگر فرمودى در آن فايده‌اى ديگر بودى ، و آن تغليظ و زجر باشد از آن . و در كتب خبرى مروى در ترتيب چيدن ناخن نديده‌ام . اما شنيده‌ام كه پيغامبر - عليه السلام - ابتدا به مسبّحهء دست راست كردى و به إبهام آن ختم فرمودى ، و در چپ ابتدا به خنصر بودى تا إبهام [ 241 ] . و چون در اين حديث تأمل كردم ، آن چه دليل صحت روايت است در خاطرم آمد . چه مثل اين معنى ، بر سبيل ابتدا ، روشن نشود مگر به نور نبوت . و اما عالم صاحب بصيرت ، غايت او آن باشد كه از [ عقل ] استنباط كند ، پس از نقل فعل به دو « 128 » . و آن چه مرا در آن روشن شد - و علم خداى راست - آن است كه از چيدن ناخن دست و پاى چاره نيست ، و دست شريف‌تر از پاى است ، پس ابتدا به دو باشد ، و راست شريف‌تر از چپ ، و آغاز به دو بود . و بر دست راست پنج انگشت است ، و مسبّحه اشرف آن است ، چه او اشارت كننده است در كلمهء شهادت ، آن گاه پس از او ، آغاز از يمين او بود . چه شرع طهور و جز آن را بر راست ادارت فرمايد . و اگر بر زمين پشت دست [ راست ] نهى ، بر يمين إبهام باشد . و اگر كف دست [ نهى ] ، وسطى [ يمين است ] . و دست چون با طبع او گذاشته شود ، كف مايل بود به جهت زمين - چه ، جهت حركت دست راست سوى دست چپ است - و استتمام حركت سوى دست چپ پشت كف را عالى كند ، و مقتضى طبع اولى بود . و چون كف بر كف نهى ، انگشتان در حكم حلقهء دايره باشند و ترتيب دور و رفتن از يمين مسبّحه آن اقتضا كند كه به مسبّحه باز آيد . پس در دست چپ ، آغاز به خنصر باشد و ختم به إبهام . و إبهام دست راست باقى ماند . و كف بر كف نهاده بدان تقدير كرده‌ايم تا انگشتان چون اشخاص در حلقه باشند ، تا ترتيب آن ظاهر شود . و اين تقدير اولى است از تقدير نهادن كف بر پشت كف ، يا نهادن پشت كف بر كف . اما انگشتان پاى - اگر نقلى در آن ثابت نشود - اولى نزديك من آن بود كه آغاز به خنصر پاى راست بود و ختم به خنصر پاى چپ . چنان كه در تخليل است . چه معنيهايى كه ياد
هامش
( 127 ) اهل سواد ، روستائيان . ( 128 ) به فعل نبى .