اما در عورت خود آن كه از نظر ديگرى آن را صيانت كند ، و از بسودن ديگرى احتراز نمايد ، و ازالت وسخ آن جز به دست خود روا ندارد . و قايم « 104 » را از ماليدن ران ، و آن چه ميان سرّه « 105 » و عانة است منع كند . و در روايتي بسودن آن چه جز سوئتين است ، به جهت ازالت خاز ، احتمالي هست . « 106 » [ 237 ] اما به قياس نزديكتر آن است كه حرام است . چه بسودن سوئتين در تحريم به ديدن آن ملحق شده است ، پس در بقيت عورت همچنين بايد .
و در عورت ديگرى آن كه چشم خود از آن نگاه دارد ، و از برهنه كردن آن منع كند ، زيرا كه نهى منكر واجب است ، و بر او ياد كردن آن است ، نه قبول آن . « 107 » و وجوب اين حسبت ساقط نشود مگر از بيم ضرب و شتم يا استخفافى ديگر كه حرام بود . چه اگر داند كه منكر عليه به سبب انكار ، حرامى ديگر ارتكاب نمايد ، انكار بر وى واجب نباشد . و اما اگر انديشد كه فايدهاى نخواهد بود و بر آن كار نخواهند كرد ، اين عذر سقوط نباشد ، بل از ذكر انكار چاره نبود . چه دل به شنيدن انكار از اثرى خالى نماند ، و در حال [ تعيير ] « 108 » معاصى ، استشعار احترازى « 109 » بباشد . و آن مؤثر بود در زشت گردانيدن آن كار در چشم او ، و رمانيدن نفس او از آن ، پس ترك او روا نباشد . و براى اين معنى در اين روزگار حزم آن است كه گرمابه نرود ، چه از عورتهاى برهنه خالى نباشد ، خاصل آن چه زير سرّه و زبر عانة است . چه مردمان آن را عورت نمىشمرند ، و شرع آن را به عورت ملحق گردانيده است . و براى اين ، خالى فرمودن « 110 » گرمابه مستحب است .
و بشر حارث گفت : در غايت عفت باشد مردى كه يك درم دارد ، آن را بدهد تا گرمابه براى وى خالى كنند . و ابن عمر را در گرمابهاى ديدهاند روى به ديوارى آورده ، و چشم به عصابهاى « 111 » بسته . و بعضى از ايشان گفتند در گرمابه رفتن باكى نيست ، و لكن به دو إزار : « 112 » يكى براى ستر عورت ، و دوم براى پوشيدن سر و نگاه داشت چشم .
هامش
( 104 ) قايم ، دلاك .
( 105 ) سرّه ، ناف .
( 106 ) احتمالي هست ، احتمال جوازى هست .
( 107 ) نه قبول آن ، نه قبول طرف نهى از منكر را .
( 108 ) تعيير ، عيب شمردن ، سرزنش كردن .
( 109 ) در حال نهى از گناهان نوعى پرهيز احساس مىشود .
( 110 ) خالى فرمودن ، قرق كردن .
( 111 ) عصابه ، سربند و دستار .
( 112 ) إزار ، لنگ .