همچون خود گرداند . چنان كه گويند : المملحة لا تحمل كلبا و لا غيره . اى ، نمكزار سگ و غير آن را غلبه كند و نمك گرداند . زيرا كه مردمان در آبهاى اندك استنجا مىكردند و آوندهاى پليد در آن مىزدند ، و آن موجب تردد مىشد كه آن متغير شده باشد يا نه . پيغامبر - عليه السلام - فرمود كه چون دو قله باشد بدين نجاسات متغير نشود .
سؤال و اگر گويى كه لا يحمل خبثا گفته است ، و هر گاه كه نجاست بسيار باشد متغير شود .
جواب گوييم اين سخن بر تو منقلب است . چه هر گاه كه نجاست بسيار شود چنان كه در حس حامل نجاست گردد ، در حكم نيز حامل نجاست بود . پس در هر دو مذهب چاره نيست از تخصيص به نجاستهاى معتاد .
و در جمله ميل من در كار نجاست به مساهلت است ، چه از سيرت سلف آن مفهوم مىشود ، و مادت وسوسة را آن منقطع مىگرداند . و بدين سبب در مسائل طهارت هر چه مختلف فيه است به پاكى آن فتوى دهم .
طرف سوم - در كيفيت ازالت نجاست
( 1 ) اگر [ نجاست ] حكمى باشد - اى ، جرمى محسوس ندارد - راندن آب بر همه مورد [ 225 ] آن بسنده بود .
مترجم مىگويد : و به نزديك بو حنيفه چون [ نجاست ] مرئى نباشد بر همه باز شستن لازم بود .
و اگر عينى باشد چاره نبود از ازالت عين آن . و بقاى مزه دليل بقاى عين است ، و همچنين بقاى رنگ ، مگر در چيزى كه لزج باشد و نيك ملتصق شود . چه اگر رنگ وى پس از مبالغت ماليدن به دست و سر انگشتان باقى ماند ، معفوّ باشد . و بقاى بوى هم دليل بقاى عين است ، و معفوّ باشد مگر در چيزى كه بوى تيز دارد و ازالت آن عسر « 52 » باشد . پس ماليدن و شپيليدن « 53 » بسيار در وى ، قايم مقام ماليدن به سر انگشتان بود در رنگ . و مزيل وسوسة آن است كه بدانى كه چيزها در اصل خلقت پاك است بيقين ، و تا نجاستى مشاهده نكنى و بيقين ندانى نماز گزاردن با آن روا بود . و نبايد كه به طريقى استنباط نجاستها تقدير كنى . « 54 »
هامش
( 52 ) عسر ، دشوار .
( 53 ) شپيليدن ، فشردن .
( 54 ) تقدير كردن ، فرض كردن .