عقل ايجاب عبث نكند ، و يا براى فايدهاى و غرضى . و آن فايده اما به معبود باز گردد ، و اين محال است ، چه او از أغراض و فوايد منزه است ، بل كفر و ايمان و طاعت و عصيان در حق او يكسان است ، و اما به غرض بنده باز گردد ، و اين هم محال است ، چه وى را در حال فايدهاى نيست ، بل به سبب آن رنج مىبيند و از شهوتها باز مىماند ، و در مآل نيست ، مگر ثواب [ و عقاب ] .
و از كجا توان دانست كه بارى تعالى به سبب معرفت و طاعت ثواب دهد و عقوبت نفرمايد ، با آن چه طاعت و معصيت در حق او متساوى است ، چه وى را سوى يكى از آن ميل نيست ، و به يكى از آن اختصاص نه . و تمييز [ اين به شرع ] دانسته مىشود ، و خطا باشد كه در اين باب خالق را بر مخلوقات قياس كند ، چه ، مخلوق را در سپاسدارى ارتياح « 137 » و اهتزاز و لذت باشد به خلاف ناسپاسى .
سؤال اگر نظر و معرفت جز بشرع واجب نشود ، و شرع قرار نگيرد تا مكلّف در آن نظر نكند ، پس مكلف چون پيغامبر را گويد كه عقل بر من چيزى واجب نمىكند ، و شرع [ مرا ] ثابت نشود مگر به نظر ، و من بر نظر اقدام ننمايم مگر پس از شناختن وجوب آن ، پيغامبر را از اين سخن جوابى نماند .
جواب اين سخن آن را ماند كه شخصى به موضعى ايستاده باشد ، كسى وى را گويد : در اين نزديكى ددهاى درنده است ، اگر از اينجا نروى تو را هلاك كند ، و اگر وراى خود التفات كنى و بنگرى صدق اينكه مىگويم تو را معلوم شود . اين ايستاده گويد : صدق تو ظاهر نشود ما دام كه من وراى خود [ 194 ] التفات نكنم ، و من در وراى خود التفات نكنم و ننگرم تا آن گاه كه صدق تو روشن نشود . و اين سخن دليل باشد بر حماقت او و بر آن كه خود را در خطر هلاك مىاندازد ، و هادى و مرشد را در اين زيانى نباشد . پس همچنين پيغامبر مىفرمايد : وراى شما مرگ است ، و در پيش آن ددگان درنده و آتشهاى سوزنده اگر دفع آن را سلاحى نسازيد ، و صدق من بدان معلوم شود كه در معجزهء من نظر كنيد ، پس هر كه نظر كند بشناسد و احتراز نمايد و نجات يابد ، و هر كه نظر نكند و اصرار برزد در افتد و هلاك شود ، و اگر همهء مردمان هلاك شوند مرا در آن زيانى نبود ، و بر من واجب نيست مگر تبليغ . پس شرع تعريف مىكند كه پس از مرگ خطرهاى هايل
هامش
( 137 ) ارتياح ، شادمانى .