تصديق نكند ، و وجود اين جز محال نباشد .
اصل ششم آن كه حق تعالى را رسد كه بىجرم سابق و ثواب لاحق بندگان را ايلام و تعذيب فرمايد ،
( 1 ) به خلاف معتزله . زيرا كه تصرف در ملك خود مىكند [ 192 ] و صورت نبندد كه تصرف او از ملك او در گذرد . و ظلم عبارتى است از تصرف در ملك ديگرى ، و آن در حق خداى محال است . چه غير او را ملكى نيست تا تصرف او در آن ظلم باشد . و دليل بر جواز آن وجود آن است . چه ذبح بهايم ايلام ايشان است . و آن چه از انواع عذاب بديشان مىرسد از آدميان ، جرمى بر آن سابق نبوده است . و اگر گويند : بارى تعالى ايشان را حشر فرمايد و پاداش دهد ، بر اندازهء المهايى كه بديشان رسيده است ، و اين بر حق تعالى واجب بود ، گوييم : هر كه چنين گويد كه بر حق تعالى واجب است زنده كردن هر مورچهاى كه در زير پاى آمده است ، و هر پشهاى كه به دست ماليده شده است ، تا وى را بر المها پاداش دهد ، از شرع و عقل بيرون رفته باشد . يا گوييم مراد از گفتن آن چه حشر و ثواب واجب است ، اگر آن است كه او به ترك آن متضرر شود ، محال است ، و اگر معنيى ديگر است ، پيش از اين گفتهايم كه مفهوم نيست ، چه از معنيهاى واجب بيرون است .
اصل هفتم آن كه با بندگان خود آن چه خواهد كند ، و رعايت اصلح بندگان بر وى واجب نيست
. ( 2 ) براى آن كه ياد كردهايم كه بر وى چيزى واجب نيست ، بل وجوب در حق او معقول نباشد ، چه او از آن چه كند مسئول نبود .
و يا ليت بدانمى كه معتزلى چه جواب گويد ، بر قاعدهء رعايت اصلح ، از مسألهاى كه بر وى فرض خواهيم كرد . و آن مسئله آن است كه مناظرهاى در آخرت فرض كنيم كه كودكى و بالغى هر دو مسلمان وفات كردند ، و حق تعالى بالغ را بر كودك فضل داد ، و به مزيد درجات مخصوص گردانيد ، بدانچه در ايمان و اقامت طاعات پس از بلوغ رنجها تحمل كرده بود - و به نزديك معتزله اين معنى بر حق تعالى واجب است - پس اگر كودك گويد : يا رب ، چرا درجات وى زيادت از درجات من است ؟ جواب اين بود كه او به بلوغ رسيده بود و در طاعت مجاهده كرده . و كودك [ گويد ] : تو مرا در كودكى مىرانيدى ، و بر وى به درازى عمر تفضل فرمودى و بر