من نه ، و واجب بود كه حيات من دايم دارى تا به بلوغ رسم و در طاعت مجاهده كنم ، پس اين چه كردى مقتضى عدل نبود ! و جواب اين آن باشد كه دانسته بودم كه اگر به بلوغ رسى شرك آرى يا معصيت كنى ، و اصلح تو آن بود كه در كودكى وفات كنى - اين عذر معتزلى است كه از براى حق تعالى تقرير كند - و چون سخن اينجا رسد ، كافران از دركات دوزخ فرياد بر آرند و گويند :
يا ربنا آيا ندانسته بودى [ كه اگر ] ما به بلوغ رسيم شرك آريم ؟ پس چرا در كودكى ما را نميرانيدى ؟ چه ما به كم از [ منزلت ] اين كودك مسلمان راضييم . پس جواب ايشان چه باشد ؟ و چون سخن بدين مقام رسد ، هيچ واجب شود جز قطع كردن بدانچه كارهاى خداى متعالى است ، به حكم جلال ، از آن چه سنجيده شود به ميزان اهل اعتزال .
سؤال و اگر گويند هر گاه كه بر رعايت صلاح بندگان قادر باشد ، پس اسباب عذاب بر ايشان مسلط [ 193 ] گرداند ، قبيح باشد و لايق حكمت نبود .
جواب گوييم قبيح آن باشد كه موافق غرضى نبود . و چيزى به نزديك كسى قبيح باشد و به نزديك غير او حسن ، چه ، غرض يكى را موافق باشد و غرض ديگرى را مخالف ، تا به حدى كه كشتن شخصى نزديك دوستان او قبيح باشد ، و نزديك دشمنان او حسن . پس اگر به قبيح آن مىخواهند كه موافق غرض خداى نبود ، اين محال است ، چه وى را غرض نيست . و قبيح از وى صورت نبندد ، چنان كه ظلم صورت نبندد ، چه ممكن نيست كه تصرف او در ملك غير باشد . و اگر به قبيح آن مىخواهيد كه موافق غرض غير نبود ، چرا مىگوييد كه آن محال است ، و اين جز مجرد تشهّى نيست ، چه مناظرهاى كه فرض كردهايم به خلاف اين شاهد است . و نيز حكيم آن باشد كه عالم بود به حقايق چيزها ، و قادر بر احكام فعلها بر وفق ارادت خود ، و اين از چه روى رعايت اصلح واجب كند ؟ و حكيم از ما رعايت اصلح نكند مگر براى نفس خود ، تا بدان در دنيا ثنا و در آخرت ثواب يابد ، يا از نفس خود ، بدان ، آفتى و زحمتى را دفع كند . و كل آن بر حق تعالى محال است .
اصل هشتم آن كه معرفت خداى و طاعت او به ايجاب خداى و شرع اوست نه به عقل ،
( 1 ) به خلاف معتزله . زيرا كه عقل ، اگر طاعت واجب كند ، از دو بيرون نباشد : يا بىفايده واجب كند ، و اين محال است ، چه