اصل پنجم [ دانستن ] آن كه او شنوا و بيناست ،
( 1 ) و آن چه در دل و ضمير افتد و در وهم و تفكير آيد از بينايى او دور نباشد . و آواز رفتن مورچهاى سياه در شب تاريك ، بر سنگ لشن ، از شنوايى او بيرون نشود . و چگونه شنوا و بينا نباشد ؟ كه سمع و بصر هر آينه كمال است و نقص نيست . پس چگونه مخلوق كاملتر از خالق باشد و مصنوع شريفتر و تمامتر از صانع بود . و حجت إبراهيم - عليه السلام - بر پدر او كه از نادانى و گمراهى بت مىپرستيد ، و إبراهيم وى را مىگفت :
لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً
« 106 » ، چگونه مستقيم شود ؟ و اگر اين حجت در معبود إبراهيم انقلاب پذيرفتى ، حجت او باطل شدى و دلالت آن ساقط گشتى و قول حق تعالى :
وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى قَوْمِهِ
« 107 » ، راست نيامدى . و چنان كه در عقل مىگنجد كه بىجارحه فاعل بود و بىدل [ 187 ] و دماغ عالم ، همچنان گنجد كه بىحدقه بينا باشد و بىگوش شنوا ، چه در ميان اين حكمها فرق نيست .
اصل ششم آن كه او متكلم است به كلام ،
( 2 ) و آن صفتى است قايم به ذات او ، و حرف و صوت نيست ، بل سخن او سخن غير او را نماند . چنان كه هستى او هستى غير او را نماند . و سخن به حقيقت سخن نفس است . و آوازها را جز براى دلالات به تقطيع حروف نكردهاند ، چنان كه گاهى به حركات و اشارات بر ان دلالات كرده شود . و اين معنى چگونه بر طايفهء اغبيا پوشيده شده است ؟ كه بر جاهلان شعرا پوشيده نيست ، « 108 » تا يكى از ايشان مىگويد :
انّ الكلام لفي الفؤاد و انّما * جعل اللسان على الفؤاد دليلا « 109 »
و هر كه را عقل او مانع نباشد و خرد او باز ندارد كه گويد زبان من حادث است و آن چه در وى به قدرت حادث من حادث مىشود قديم است ، طمع از عقل وى ببايد بريد و زبان را از خطاب او باز داشت . و هر كه پى نيفتد « 110 » كه قديم آن است كه پيش از او چيزى نباشد ، و در قول
هامش
( 106 ) مريم 19 - 42 .
( 107 ) انعام 6 - 83 .
( 108 ) تا ، حتى .
( 109 ) همانا كلام در دل جاى دارد و زبان را راهنماى دل قرار دادهاند .
( 110 ) پى نيفتد ، فهم نكند .