بالا بر صفت مجد و علا ، كه بارى تعالى فوق همهء موجودات است به قهر و استيلا .
اصل هشتم دانستن آن چه بارى تعالى را بر عرش استواء است ،
( 1 ) به معنيى كه آن را خواسته است به لفظ « استوا » . و معنى او آن است كه وصف كبريا را منافى نيست ، و علامات حدوث و فنا را در آن مدخلى نى . و آن آن است كه به استوا سوى آسمان آن را خواسته است . آن جا كه در قرآن گفته :
ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ
. « 93 » و آن جز به طريق قهر و استيلا نيست ، چنان كه شاعر گفته است :
قد استوى بشر على العراق * من غير سيف و دم مهراق « 94 »
و اهل حق را بدين تأويل همان چيز مضطر گردانيده است كه اهل باطل را به تأويل
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
« 95 » چه باتفاق بر احاطت و علم حمل افتاده است . و قول پيغامبر - عليه السلام : قلب المؤمن بين إصبعين من اصابع الرّحمن ، بر قدرت و قهر . و قول او - عليه السلام : الحجر الاسود يمين اللّه في أرضه ، بر تشريف و اكرام . چه اگر بر ظاهر گذاشته شود محال لازم آيد . پس استوا نيز اگر بر استقرار و تمكن ظاهر گذاشته شود ، لازم آيد كه متمكن جسمى مماسّ عرش باشد ، يا مثل او ، يا بزرگتر ، يا خردتر ، و آن محال است ، و آن چه به محال ادا كنند محال باشد .
اصل نهم دانستن آن چه حق تعالى ، با آن چه منزه است از صور و اقدار ،
( 2 ) و مقدس از جهات و أقطار ، ديدنى است در سراى آخرت به عيون و أبصار ، براى قول حق تعالى :
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
. « 96 » و در دنيا ديده نشود ، براى تصديق قول او :
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
« 97 » . و براى قول او در خطاب به موسى - عليه السلام :
لَنْ تَرانِي
. « 98 » و يا ليت بدانمى كه معتزلى چگونه بدانست از صفت حق تعالى چيزى كه موسى - عليه السلام - ندانست ؟ و نسبت جهل به اهل بدعت و هوى از جاهلان و اغبيا ، « 99 » سزاوارتر از نسبت آن به انبيا .
و اما وجه آن كه رؤيت بر ظاهر رانده مىشود آن است كه مؤدّى نيست به محال . و رؤيت
هامش
( 93 ) فصلّت 41 - 11 .
( 94 ) بشر بر عراق مسلط شد بىشمشير و خونريزى .
( 95 ) حديد 57 - 4 .
( 96 ) قيامت 75 - 22 و 23 .
( 97 ) انعام 6 - 103 .
( 98 ) اعراف 7 - 143 .
( 99 ) اغبياء ، كودنها .