تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤

اصل دوم دانستن آن كه حق تعالى به همهء موجودات عالم است ،

( 1 ) و به جملهء مخلوقات محيط . مثقال ذره‌اى در زمين و آسمان از علم او دور نشود . و در آن چه گفته است : و هو بكلّ شيء عليم ، صادق است ، و به صدق خود راه نماينده بدين چه گفته است
أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ
« 104 » . به خلق بر علم استدلال فرموده است ، بدانچه تو را ريبتى نيست در آن كه خلق لطيف و صنع آراسته به ترتيب ، اگر چه در چيزى حقير [ ضعيف ] باشد ، دلالت كند بر علم صانع به كيفيت ترتيب و ترصيف « 105 » پس آن چه حق تعالى ياد كرده است نهايت است در هدايت و تعريف .

اصل سوم دانستن آن كه او حى است .

( 2 ) چه هر كه علم و قدرت او ثابت شد ، حيات او بضرورت ثابت شود . و اگر عالمى قادر و فاعلى مدبر بىحيات صورت بندد ، روا كه در حيات حيوانات در آن حال كه در حركات و سكنات تردد مىنمايند شك افتد ، بل در حيات اهل حرف و صناعت ريبتى باشد . و اين غرفه شدن است در درياى جهل .

اصل چهارم دانستن آن كه او مريد است افعال خود را ،

( 3 ) و هيچ موجودى نيست كه نه استناد وى به مشيت اوست ، و صدور وى از ارادت او . و خداوند إبداء و أعادت كننده بر مقتضى ارادت اوست . و چگونه مريد نباشد كه هر فعلى كه از وى صادر شد امكان داشت كه ضد آن صادر شدى . و آن چه ضد ندارد جايز بود كه همان چيز بعينه ، يا پيش از آن ، يا پس از آن ، موجود گشتى . و نسبت قدرت او به أضداد و اوقات يكى است . پس چاره نيست از ارادتى كه قدرت را به يكى از دو مقدور صرف كند . و اگر علم از ارادت مغنى باشد در تخصيص معلوم ، تا گفته شود كه آن چه در اين وقت موجود شد بدان بود كه علم به وجود آن در اين وقت سابق بوده است ، روا كه از قدرت مغنى بود تا گفته آيد كه بىقدرت موجود شد ، بدانچه علم به وجود آن سابق بود .
هامش
( 104 ) ملك 67 - 14 . ( 105 ) ترصيف ، نيك بر هم نهادن ، بهم پيوستن .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 244 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى