تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
محتاج شود ، و محدث او به محدثى ديگر ، و متسلسل شود - اما به بىنهايت ، و اما به محدثى قديم انجامد كه او اول باشد - و اين آن مطلوب است كه او را صانع و محدث عالم مىخوانيم .

اصل سوم دانستن آن كه حق تعالى با آن چه أزلي است ابدى است ،

( 1 ) كه وجود او را آخرى نيست ، و او اول است و آخر ، و باطن و ظاهر . زيرا كه آن چه قدم او ثابت شود ، عدم او محال باشد . و برهان اين آن است كه اگر نيست شود ، نيستى او يا به نفس او باشد يا به نيست كننده‌اى كه ضد او بود . و اگر روا باشد كه چيزى كه دوام او متصور بود به نفس خود ، نيست شود ، روا باشد كه چيزى كه نيستى او متصور بود به نفس خود ، هست شود . چه طريان هستى چنان كه به سببى محتاج است ، طريان نيستى هم به سببى محتاج بود . و باطل است كه نيستى وى به نيست كننده‌اى ضد وى بود . چه آن نيست كننده اگر قديم باشد ، هستى او « 85 » با آن متصور نشود ، و به دو اصل سابق هستى و هميشگى وى ثابت شده است . پس هستى او در قدم ، با آن چه ضد او با او بود ، چگونه متصور شد ؟ و اگر [ ضد معدم ] « 86 » حادث باشد محال بود . چه حادث ، در مضادت قديم ، تا هستى او را منقطع گرداند اولى نيست از قديم در مضادت حادث ، تا هستى او را مندفع كند . چه دفع از قطع آسانتر است ، و قديم از حادث قوىتر [ و اولى از حادث است ] .

اصل چهارم دانستن آن كه او جوهرى متحيّز نيست ،

( 2 ) بل متعالى و متقدس است از مناسبت حيّز . و برهان اين آن است كه هر جوهر كه هست مخصوص است به حيّز خود ، و او در آن يا ساكن باشد يا متحرك ، و از حركت و سكون كه حادث‌اند خالى نبود . و آن چه از حوادث خالى نباشد او حادث بود . و اگر جوهرى [ 183 ] متحيّز قديم متصور شود ، جواهر عالم را قديم تصور توان كرد . و اگر كسى بارى تعالى را جوهر خواند ، و بدان متحيّز نخواهد ، او به اعتبار لفظ مخطى بود ، نه به اعتبار معنى .
هامش
( 85 ) هستى او ، هستى نيست شونده . ( 86 ) ضدّ معدم ، ضدى كه نيست كننده است .