تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
غريزت است ، و آن را بر علمها بدان اطلاق مىكنند كه علمها ثمرهء آن غريزت است . چنان كه چيزى را به ثمرهء او تعريف كنند و گويند : علم خشيت است ، و عالم آن كه از خداى ترسد . چه خشيت ثمرهء علم است ، و اين اطلاق بر غير آن غريزت چون مجازى باشد ، و لكن غرض بحث لغوى نيست . و مقصود آن است كه اين هر چهار قسم موجود است ، [ 150 ] و اسم بر هر چهار مطلق باشد . و در وجود همه خلاف نيست ، مگر در قسم اول . و درست آن است كه اول هم موجود است ، بل اصل اوست ، و اين علمها چنانستى كه به فطرت در او مضمر است ، و لكن وجود او آن گاه ظاهر شود كه جريان سببى باشد كه او را به صحراى وجود آرد تا چنانستى كه اين علمها از خارج در او نمىآيد ، و چنانستى كه در وى نهان بوده است پس ظاهر مىشود . و مثال او آب است در زمين كه به كاويدن كاريزها ظاهر گردد و فراهم آيد و در حس متميّز شود ، نه بدانچه چيزى نو سوى وى آرند . و روغن در بادام مغز ، و گلاب در گل همچنين است . و براى آن حق تعالى گفت :
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ : أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ قالُوا بَلى
. « 421 » و مراد از اين ، اقرار نفسهاى ايشان است ، نه اقرار زبانها . چه ايشان در اقرار زبانى چون زبانها و شخصهاى موجود شده منقسم شدند . و براى اين گفت :
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ
« 422 » يعنى اگر احوال ايشان را اعتبار كنى باطنها و نفسهاى ايشان بر آن گواهى دهد .
فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها
. « 423 » اى ، هر آدمى بر ايمان به خداى - عز و جل - آفريده شده است ، بل بر آن كه چيزها را چنان كه هست بشناسد ، يعنى آن معرفتها در او چون مضمّن است به سبب نزديكى استعداد آن ، دريافتن را . پس چون ايمان در نفسها به فطرت مركوز بود ، مردمان دو قسم شدند : يكى آن كه روى برگردانيدند و فراموش كردند ، و اين كافران‌اند ، دوم آن كه خاطر را جولان دادند و ياد كردند ، پس همچنان بود كه كسى شهادتى تحمل كرده باشد و به غفلت آن را فراموش گردانيده ، پس آن را ياد كند . و براى اين حق تعالى گفت :
لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ
. « 424 »
وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ
. « 425 »
اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ، وَ مِيثاقَهُ الَّذِي واثَقَكُمْ بِهِ
« 426 » .
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
. « 427 » و اين نمط را تذكّر گفتن دور نيست . و چنانستى كه تذكر دو گونه است : يكى آن كه صورتى را ياد كند كه حضور آن در دل
هامش
( 421 ) اعراف 7 - 172 . ( 422 ) زخرف 43 - 87 . ( 423 ) روم 30 - 30 . ( 424 ) بقره 2 - 221 . ( 425 ) ص 38 - 29 . ( 426 ) مائده 5 - 7 . ( 427 ) قمر 54 - 17 .