در حكايت صورتها و رنگها ، به صفتى كه بدان مخصوص شده است ، و آن صقالت است . و همچنين چشم مفارق پيشانى است در هيئتها و صفتها كه بدان مستعد ديدن شده است . و نسبت اين غريزت به علمها نسبت چشم است به ديدن . و نسبت قرآن و شرع بدين غريزت ، در آن چه او را به انكشاف علمها رساند ، نسبت نور خورشيد است به بصر . پس فهم اين غريزت همچنين بايد .
( 1 ) دوم علمهايى است كه موجود شود در ذات كودك مميّز به جواز جايزات ، و استحالت « 415 » مستحيلات . « 416 » چون علم بدان كه دو بيش از يكى است ، و يك شخص در دو مكان نباشد . و او آن است كه يكى از متكلمان خواسته است ، آن جا كه در حدّ « 417 » عقل گفته است : بعض العلوم الضّروريّة [ كالعلم ] بجواز الجائزات و استحالة المستحيلات . و اين هم در نفس خود درست است ، زيرا كه اين علمها موجود است ، و عقل خواندن آن ظاهر ، و فاسد آن است كه آن غريزت را منكر شوند و گويند : موجود نيست مگر اين علمها .
( 2 ) سوم علمهايى است كه از تجارب مستفاد است به مجارى احوال ، چه كسى كه تجربهها خرد او را استوار كرد و مذهبها او را مهذب گردانيد ، وى را عاقل خوانند در عادت . و كسى كه بدان متصف نشود ، وى را نادان و غمر « 418 » و جاهل گويند . و اين از نوعى ديگر است از علمها كه آنها را هم عقل مىگويند .
( 3 ) چهارم آن كه قوّت آن غريزت به حدى رسد كه عواقب كارها بشناسد ، و شهوت را كه به لذات عاجل خواند « 419 » مقموع « 420 » و مقهور گرداند . و چون اين قوت حاصل شد صاحب او را [ عاقل ] خوانند ، از آن روى كه ترك و فعل او بر مقتضى نظر اوست در عواقب ، نه به حكم شهوت عاجله .
و اين نيز از خاصيتهاى مردم است كه بدان از ديگر حيوانات متميّز است . اول بنياد و بيخ و چشمه است ، و دوم فرع اقرب اوست ، و سوم فرع اول و دوم است ، و چهارم ثمرهاى است كه در آخر حاصل شود ، و آن غايت قصوى است ، و دو اوّل طبعى است ، و دو آخر كسبى . و براى آن
هامش
( 415 ) استحالت ، محال شمردن .
( 416 ) مستحيلات ، چيزهاى ناممكن .
( 417 ) حد ، تعريف - به اعتبار اينكه حد ضرورى تعريف ( شامل حد و رسم ) است .
( 418 ) غمر ( به فتح و كسر و ضم غ و همچنين به صورت غمر ) ، بىتجربه و نادان ، كودن .
( 419 ) خواندن ، دعوت كردن .
( 420 ) مقموع ، مغلوب و مقهور .