و سوم آن كه بر دل وى غالب شود كه جزاى اندك و بسيار از نيكى و بدى به وى بخواهد رسيد ، و اين يقين است به حصول ثواب و عقاب ، تا نسبت طاعت به ثواب همچنان داند كه نسبت نان به سيرى ، و نسبت معصيت به عقاب همچنان كه نسبت زهر به هلاك . و چنان كه طالب سيرى در تحصيل نان حريص باشد و اندك و بسيار آن نگاه دارد ، بر اندك و بسيار طاعت همچنان حرص نمايد ، و چنان كه از اندك و بسيار زهر بپرهيزد ، از اندك و بسيار معصيت محترز باشد . و يقين در اين باب به معنى اول همهء مؤمنان را موجود باشد ، اما به معنى دوم مخصوص است به مقربان . و ثمرهء اين يقين صدق مراقبت باشد در حركات و سكنات و خطرات ، « 365 » و مبالغت در پرهيزكارى ، و احتراز از بديها . و هر چه اين يقين غالبتر احتراز بيشتر و تشمّر « 366 » قوىتر .
و چهارم آن كه متيقّن باشد كه حق تعالى در همه حالها بر او مطلع است ، و هواجس « 367 » ضمير و خفاياى خاطرها و انديشههاى او را مشاهد . و اين به معنى اول - و آن عدم شك است - هر مؤمنى را هست . و اما به معنى دوم - و مقصود آن است - عزيز « 368 » است و به صديقان مخصوص . و ثمرهء او آن است كه مردم در خلوت به ادب باشند در همه كارهاى خود ، چنان كه كسى در مشاهدهء پادشاهى بزرگ كه وى را مىبيند نشيند ، كه او دايم خاموش و چشم در پيش انداخته باشد با أدب و خويشتندارى و احتراز از هر حركتى كه مخالف هيئت أدب باشد . و در انديشهء باطن همچون باشد كه در عمل ظاهر . چه محقق است كه حق تعالى بر سرّ او مطلع است ، چنان كه خلق بر ظاهر او . و مبالغت او در آبادانى باطن و پاكى و آرايش آن ، به جهت نظر حق تعالى كه در كلائت « 369 » آن است ، بيش از آن بود كه در آرايش براى مردمان . و از اين مقام در يقين ، شرم و ترس و شكستگى و نرمى و بيچارگى و فروتنى و جملهء آن خويهاى ستوده حاصل شود ، و از اين خويها انواع طاعات رفيع .
پس يقين در هر بابى از اين بابها چون درختى است ، و اين اخلاق دل چون شاخههاى آن ، و آن اعمال و طاعات كه از اخلاق صادر است چون ميوهها و شكوفهها . پس يقين بنياد و اصل است ، و مجارى و أبواب او بيش از آن است كه شمرديم . و آن در « ربع منجيات » بخواهد آمد . و
هامش
( 365 ) خطرات ( ج خطرة ) ، آن چه بر خاطر گذرد ، انديشه .
( 366 ) تشمّر ، دامن در چيدن .
( 367 ) هواجس ( ج هاجس ) ، وسوسهها .
( 368 ) عزيز ، نادر .
( 369 ) كلائت ، حفظ ، نگهبانى .