شود ، و آن بر دل غالب و مستولى گردد تا به حدى كه در نفس به منع و تحريض تحكم و تصرف كند ، آن را « يقين » گويند . و شك نيست در آن كه همهء آدميان شريكاند در آن چه به مرگ قاطعاند و در آن هيچ شكى ندارند ، و لكن كسى هست كه به مرگ و استعداد براى آن هيچ التفات نكند و چنانستى كه بدان ايمان ندارد . و كسى هست كه آن بر دل او مستولى است ، و همت او مستغرق آن است ، چنان كه چيزى ديگر را در آن مجالى نمانده است ، و مثل اين حال را « قوّت يقين » مىگويند .
و براى آن بعضى از ايشان گفتند : يقيني بىشك مانندهتر به شكى بىيقين از مرگ نديدم . و بر اين اصطلاح ، يقين را [ به ] ضعف و قوّت صفت كنند . و آن چه ما گفتيم كه عنايت علماى آخرت به تقويت يقين مصروف باشد ، يقين [ به ] هر دو معنى خواستهايم ، و آن نفى شك است ، و مستولى كردن آن [ يقين ] بر نفس [ تا او ] غالب متحكّم باشد ، و او تصرف كند .
و چون اين معنى فهم كردى مراد ما از اين چه گوييم « يقين به اعتبار قوّت و ضعف ، و قلت و كثرت ، و جلا و خفا ، سه قسم است » بدانى .
اما قوت و ضعف بر اصطلاح دوم باشد ، و آن در غلبه و استيلاى آن بر دل تواند بود . و درجات قوت و ضعف نامتناهى است ، و تفاوت درجات خلق در استعداد به جهت مرگ بر حسب تفاوت يقين ايشان است در اين معانى .
و اما تفاوت خفا و جلا در چيزى كه تجويز را در آن مجال باشد ، و آن اصطلاح [ 127 ] دوم است ، روشن است و در چيزى كه شك نباشد هم انكار نتوان كرد . چه ، فرقى در مىتوان يافت ميان تصديق به وجود مكه و به وجود فدك ، و تصديق به وجود موسى و وجود يوشع ، با آن چه در هر دو شك نيست . چه هر دو از تواتر معلوم شده است ، و لكن يكى از ايشان در دل روشنتر و واضحتر از دوم است ، چه سبب آن قوىتر است ، و آن كثرت مخبران است . و همچنين اهل نظر در نظريات كه به ادله معلوم شود فرقى مىدانند ، چه آن چه به دليلهاى بسيار معلوم شود واضحتر از آن بود كه به يك دليل معلوم گردد ، با آن چه هر دو در نفى شك برابر باشند . و متكلمى كه علم از كتاب و سماع گيرد ، و در آن چه ادراك كند از تفاوت [ حالها ] به نفس خود رجوع ننمايد ، باشد كه اين را منكر شود .
و اما بسيارى و اندكى به بسيارى متعلقات يقين باشد ، چنان كه گويند : فلان بيش علمتر از
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 171
مساهمون: الغزالي
ص١٧١