دوستى عالم دين برزيدنى است كه ثمرهء آن در حيات طاعت باشد و پس از وفات نام نيك . [ علم حاكم است و مال محكوم عليه است . ] منفعت مال [ به ] زوال آن زايل شود ، و حافظان مال در حال حيات مردگانند ، اى ، به حيات جسمانى اگر چه زندهاند اما از حيات روحانى مردهاند . و علما هميشه باقىاند ، اى ، حيات جسمانى و دنياوى اگر چه نماند ، اما حيات اخروى و نام نيك باقى بود . و چون سخن بدين جا رسيد ، دمى سرد بر آورد و گفت : هاه ! اينجا علمى بسيار است اگر آن را حمله يابم ، بل دو فريق مىيابم : يكى ، زود فهم نااستوار كه آلت دين را در دنيا كار بندد ، و به نعمتهاى حق تعالى بر اولياى او گردنكشى كند ، و به حجتهاى او بر خلق او استظهار طلبد . دوم ، منقاد اهل حق را اما بىبصيرت كه به اول شبهتى كه پيش آيد شكى در دل وى منقدح « 358 » شود . هر دو از مراعيان دين نهاند ، و در آن ، ناقه و جملى و تصرف و عملى ندارند . نه اين نيكوست و نه آن . و بيرون اين دو فريق ، يا حريصى است بر لذات كه در طلب شهوات نفس را مطلق العنان كرده است ، و يا مولعى به جمع مال و ذخير كردن كه منقاد هواى خود است ، مانندهتر چيزى بديشان ، چهارواياناند كه در چراگاه باشند . اى بار خداى ، همچنين علم نيست شود چون حملهء آن بميرند ، بل زمين از كسى كه به حجت حق تعالى قيام نمايد خالى نباشد - يا ظاهر مكشوف و يا ترسان مقهور - تا حجج و بيّنات الهى باطل نشود ، و ايشان چندند و كجااند ، در عدد اندكتر از همهاند و در مرتبه بزرگتر از همه ، شخصهاى ايشان مفقود است و مثلهاى ايشان در دل موجود ، حق تعالى حجتهاى خود بديشان محفوظ مىدارد تا آن را به اكفاى « 359 » خود رسانند و در دلهاى امثال خود نهال كنند ، علم ايشان را به حقيقت رسانيده است و راحت نفس را دريافتهاند ، و نرم دانستهاند آن را كه انباردگان درشت مىپندارند ، و انس گرفتهاند با آن چه غافلان از آن وحشت دارند ، با دنيا صحبت كردهاند به تنهايى ، كه جانهاى آن به محل اعلى متعلق است ، ايشان اولياى خداىاند ، و عمال او در زمين او ، و دعوت كنندگان به دين او . و چون سخن بدين جا رسيد بگريست ، و شوقى بسيار به ديدن ايشان ظاهر گردانيد .
پس آن چه در آخر ياد فرموده است صفت علماى آخرت است ، و آن علمى است كه ثمرهء عمل و مواظبت است در مجاهده [ 124 ] .
هامش
( 358 ) منقدح ، اسم فاعل از انقداح ( جرقه زدن ، ظاهر شدن ) .
( 359 ) اكفاء ، همالان ، اقران ، همانندان .