اوزاعى گفت : هيچ چيز در حضرت حق تعالى بغيضتر « 339 » از عالمى نيست كه بر [ اميرى ] رود .
و پيغامبر - عليه السلام - گفت : شرار العلماء الّذين يأتون الامراء ، و خيار الامراء الّذين يأتون العلماء . اى ، بترين علما آناند كه بر اميران روند ، و بهترين امرا آناند كه بر علما [ اختلاف « 340 » كنند ] . و مكحول دمشقى گفت : هر كه قرآن بياموزد و در دين تفقّه نمايد پس با سلطان صحبت كند از راه تملق و طمع آن چه در دست اوست ، به عدد گامها كه زده باشد در آتش دوزخ خوض « 341 » كند .
و سمنون گفت : چه زشت باشد كه در مجلس عالمى آيند و او را نيابند و چون از وى بپرسند گويند : بر امير رفته است . و همو گفت شنيده بودم كه چون عالم دنيا را دوست دارد وى را در دين متهم كنند ، تا اين سخن به تجربه مرا محقق شد ، كه هرگز بر سلطان نرفتم كه پس از بيرون آمدن بر نفس خود حساب كردم و بر وى استدراكى يافتم ، با آن چه شما مىبينيد كه من با او چه درشتى مىكنم و چه پند مىدهم و هواى او را بسيار مخالف مىباشم ، و مع ذلك دوست دارم كه از آن سر بسر بر هم با آن چه از ايشان چيزى نمىستانم و شربتى هم تناول نمىكنم . و پس از اين سخن گفت : علماى روزگار ما بتر از علماى بنى اسرائيلاند كه با سلطان آن چه رخصت است و موافق هواى ايشان است مىگويند ، و اگر از آن چه بر او لازم است و نجات او بدان منوط باز نمايند ، ايشان را گران پندارند و ديدن ايشان را كراهيت دارند ، و « 342 » آن سبب نجات ايشان شود در حضرت پروردگار .
و حسن گفت : پيش از شما مردى بود كه در اسلام قدمي داشت و با پيغامبر حق صحبتى - و ابن المبارك گفت : مراد وى از اين سخن سعد ابى وقاص است - و چنان اتفاق افتاده بود كه با سلطان مخالطت مىكرد ، پس از آن تقاعد نمود . و پسران او وى را گفتند كه كسى كه در شرف صحبت پيغامبر و فضيلت تقدم اسلام مساوى تو نيست با سلطان اختلاف « 343 » مىكند ، اگر تو هم طريق انبساط مسلوك دارى از نفعى خالى نباشد . گفت : اى پسران ، جيفهاى مىبينم كه گروهى گرد آن در آمدهاند : به خداى كه اگر توانم ، از شركت ايشان بپرهيزم . گفتند : اى پدر ، بر اين جمله ما از نزارى هلاك شويم . گفت : مؤمن نزار ميرم ، دوستتر از آن دارم كه منافق فربه . حسن گفت :
هامش
( 339 ) بغيض ، مبغوض .
( 340 ) اختلاف ، آمد و شد .
( 341 ) خوض ، فرو رفتن .
( 342 ) و حال آن كه .
( 343 ) اختلاف ، آمد و شد .