تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
كرده‌اند كه مردى بود ، خدمت موسى - عليه السلام - كردى ، و مىگفتى : حدّثنى موسى صفىّ اللّه . حدّثنى موسى نجىّ اللّه ، حدّثنى موسى كليم اللّه . تا آن گاه كه توانگر شد و مالش بسيار گشت . پس وى را از موسى غيبتى افتاد . و موسى پيوسته تفقد مىفرمود ، و از وى اثرى احساس نمىكرد تا روزى مردى به خدمت وى رسيد - خوكى به دست گرفته و رسنى سياه در گردن وى بسته - موسى از وى پرسيد كه فلان را شناسى ؟ گفت : آرى ، او اين خوك است . موسى گفت : يا رب از تو مىخواهم كه اين را به حال خود بازگردانى تا از وى بپرسم كه اين بلا از چه سبب به وى رسيد ؟ خداى - عز و جل - به وى وحى فرستاد كه اگر به دعاى آدم ، و هر كه جز اوست ، مرا بخوانى در اين معنى اجابت نفرمايم ، و لكن تو را خبر كنم كه چرا به جاى وى اين كردم . سبب آن بود كه او دنيا را به دين مىطلبيد . و هايل‌تر از اين آن است كه از معاذ جبل آمده است موقوف ، و در روايتي مرفوع ، كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : از فتنهء عالم يكى آن است كه گفتن را دوست‌تر از شنيدن دارد . و در گفتن آرايش و افزونى است ، و گوينده از خطا ايمن نتواند بود ، و در خاموشى سلامت و غنم « 299 » است . و از علما بعضى كه علم خود نگاه دارند و نخواهند كه از غير ايشان يافته شود : ايشان در دركهء اول باشند از آتش . و جماعتى خود را در علم به منزلت سلاطين دانند ، و اگر چيزى از علم ايشان با ايشان باز گردانيده شود و يا چيزى از حق ايشان [ آسان ] گرفته آيد در خشم شوند : جاى ايشان در دركهء دوم است . و طايفه‌اى اهل شرف و توانگرى را به علم و غرايب حديث خود مخصوص كنند ، و اصحاب حاجت را مستحق آن ندانند : منزل ايشان دركهء سوم باشد . و قومى متعرض منصب فتوى شوند ، و به خطا جواب دهند - و حق تعالى متكلفان را دشمن [ 106 ] دارد : مقام ايشان دركهء چهارم بود . و گروهى سخن جهودان و ترسايان گويند تا علم ايشان بسيار نمايد : ايشان به دركهء پنجم رجوع كنند . و فريقى علم خود را سبب مروت و نبالت وصيت ميان مردمان سازند : دركهء ششم مكان ايشان شود . و زمره‌اى را كبر و عجب از جاى ببرد . پس اگر [ خود ] پند دهند تعنيف « 300 » كنند . و اگر ايشان را پند دهى انفت « 301 » نمايند : ايشان به دركهء هفتم روند . و تو خاموشى را لازم گير ، كه بر ديو بدان غالب شوى ، و بپرهيز از خندهء بىشگفت ، و سعى بى
هامش
( 299 ) غنم ، غنيمت ، سود . ( 300 ) تعنيف ، درشتى كردن ، به درشتى سرزنش كردن . ( 301 ) انفت ( به سكون و فتح ن ) ، كراهت داشتن ، ننگ و عار داشتن .
إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 146 | الغزالي / حسين خديو جم / مؤيد الدين خوارزمى