احوال است . و سرمايه گرفتن علم چون سرمايه گرفتن مال است و آن حال طلب و اكتساب است ، و حال تحصيل كه از سؤال بىنياز كند ، و حال استبصار ، و آن تفكر است در حاصل شده ، و تمتع بدان ، و حال تبصير ديگرى ، و آن شريفتر احوال است . پس هر كه بداند و بر آن كار كند و ديگرى را بياموزد ، او آن است كه در ملكوت آسمان وى را عظيم خوانند ، و آن چون خورشيد در نفس خود روشن است و روشنايى بخش ديگران است ، و چون مشك خوشبوى است و خوشبوى كننده . و آن كه بداند و بر آن [ كار نكند چون ] دفترى است كه او از علم خالى است و ديگرى را از او علم حاصل ، و چون سنگ فسان « 254 » است كه نبرد و غيرى را برّان كند ، و چون سوزن كه برهنه است و ديگرى را بپوشاند ، و چون پليتهء « 255 » چراغ كه خود مىسوزد و ديگرى را روشنايى مىدهد . چنان كه شاعر گفت : [ 94 ]
ما هو الاّ ذبالة وقدت * تضيء للنّاس و هي تحترق
و هر گاه كه به تعليم مشغول شد كارى عظيم و خطرى جسيم تقلد نمود ، پس آداب و وظايف آن نگاه بايد داشت .
وظيفت اول
( 1 ) شفقت است بر متعلمان ، و ايشان را به مثابت پسران داشتن . قال النبي - عليه السلام : انّما انا لكم مثل الوالد لولده . چه قصد او رهانيدن ايشان است از آتش آخرت ، و آن مهمتر است از رهانيدن مادر و پدر فرزند خود را از آتش دنيا . و بدين سبب حق استاد بزرگتر از حق مادر و پدر است ، چه پدر سبب وجود حاضر و حيات فانى است ، و اگر معلم نباشد آن چه از پدر حاصل شده است به هلاك دايم پيوندد ، و جز معلم [ كسى ] نيست كه مفيد حيات اخروى دايم است ، اى ، معلم علمهاى آخرت يا معلم علمهاى دنيا بر نيت آخرت ، نه به قصد دنيا . و اما تعليم به نيت دنيا هلاك شدن و هلاك گردانيدن است - نعوذ باللّه منه .
و چنان كه حق پسران يك مرد آن است كه يك ديگر را دوست دارند و در مقاصد يارى كنند ، حق شاگردان يك استاد هم دوستى يك ديگر است . و جز چنين نباشد ، اگر مقصود ايشان
هامش
( 254 ) سنگ فسان ، سنگى كه بدان كارد و تيغ و شمشير تيز كنند .
( 255 ) پليته ، فتيله .