مكاشفه و معامله ، و علم أبدان علم فقه ، چه در آن احكام ظواهر و جوارح است . و بر اين وجه بدان سخن كه مصنف گفته است حاجت نباشد . و بر اين وجه فقه ادنى بود ، و بر وجه اول اعلى .
سؤال چرا علم فقه را و طب را به ساختن زاد و راحله مانند كردى ؟
جواب بدان كه سعى كنندهء « 247 » سوى حضرت الهى كه قربت يابد دل است نه تن . و به دل گوشت محسوس را نمىخواهم ، بل سرّى از اسرار الهى و لطيفهاى از لطايف وى مىخواهم كه حس آن را در نيابد ، و گاهى آن را روح خوانند ، و گاهى نفس مطمئنّه ، و شرع آن را دل گويد ، بدانچه او اول محلى است كه تأثير آن سر ، در وى پيدا آيد ، و به واسطهء او كل تن محل تأثير و آلت عمل او شود . و پرده از پيش آن سر برداشتن از علم مكاشفه است ، و در آن ضنتى « 248 » تمام است ، بل در ذكر او رخصت نيست . و غايت اذن آن است كه گوييم : گوهرى نفيس و درّى عزيز است شريفتر از اين جسمها كه ديده مىشود ، و او نيست مگر امر الهى . چنان كه حق تعالى گفت :
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي
. « 249 » و همهء مخلوقات نسبت به خداى دارد ، و لكن نسبت او شريفتر از نسبت ديگر اعضاى تن است . و خلق و امر همه خداى راست . و امر عالىتر از خلق است . و آن گوهر نفيس كه حامل امانت خداى است و بدان بر آسمان و زمين تقدم يافته - چون ايشان از حمل آن ابا نمودهاند و از آن بترسيده - از عالم امر است . و اين سخن را تعريضي به قدم روح مدان ، چه معتقد قدم أرواح ، مغرور جاهل است كه نمىداند چه مىگويد .
و لازم است كه عنان بيان اين نمط در كشيم ، چه او وراى آن است كه ما در آنيم . و مقصود آن است كه اين ، لطيفهاى شتابنده است سوى قربت پروردگار ، بدانچه امر اوست ، و آمدن او از اوست ، و بازگشت او به دو . و اما بدن مطيّهء « 250 » اوست كه بر آن نشيند و به واسطهء آن سعى كند . پس تن وى را در راه خداى چون ناقه است تن را در راه حج ، و چون راويه است كه نگاه دارندهاى است كه تن به دو محتاج است . و هر علمى كه مقصود او مصلحت تن است ، او از جملهء مصالح مركب است .
و پوشيده نيست كه طب همچنان است ، چه حاجت به دو در حفظ صحت تن است ، و اگر آدمى تنها باشد به دو محتاج بود . و فرق ميان او و فقه آن است كه اگر آدمى تنها بود روا كه به فقه
هامش
( 247 ) سعى كننده ، شتاب كننده .
( 248 ) ضنّت ، بخيلى ، دريغ كردن .
( 249 ) إسراء 17 - 85 .
( 250 ) مطيّه ، مركب .