تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
مهبط آثار و محل قرار ايشان است ، و صفتهاى بد ، چون خشم و شهوت و كينه و حسد و كبر و عجب و اخوات آن ، سگان در بانگ آمده‌اند . پس فريشتگان [ كى ] در آن در روند چون او به سگان مشحون است ؟ و حق تعالى نور علم در دل نيندازد مگر به واسطهء ملايكه :
وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا
« 208 » . و همچنين آن چه از رحمت علوم به دلها فرستد ، رسانندگان آن جز فريشتگانى كه گماشتهء آن‌اند نباشند ، و ايشان از مذمومات مقدس و مطهر و مبرّايند . پس جز در نيكويى ننگرند ، و جز پاكى را به خزاين رحمت حق تعالى ، كه نزديك ايشان است ، آبادان نگردانند . و نمىگويم كه مراد به لفظ « بيت » دل است ، و به لفظ « كلب » ، خشم و ديگر صفتها ، و لكن مىگويم كه او تنبيه است بر آن . و فرق است ميان آن كه ظواهر را بگردانى و بر بواطن حمل كنى و ميان آن كه از ظواهر بر بواطن متنبه شوى ، با آن چه ظواهر را برقرار بدارى . و بدين دقيقه از باطنيان دور شو ! چه اين طريق اعتبار است ، و راه علما و أبرار است . و اعتبار آن باشد كه از مذكور عبره كنى « 209 » و به غير آن روى . چنان كه عاقلى مصيبت ديگرى بيند از آن عبرت گيرد ، بدانچه متنبه شود كه از نيز در معرض مصيبت است ، و دنيا بر شرف تغيّر . پس گذشتن او از ديگرى به خود ، و از خود به دنيا ، عبرتي ستوده است . پس تو نيز اعتبار كن از خانه‌اى كه بناى خلق است به دل كه او خانه‌اى است بنا كردهء [ 84 ] حق تعالى ، و از سگ كه براى صفت نكوهيده است ، و آن ددگى و پليدى است ، نه براى صورت [ بل ] به روح و معنى سگى ، كه آن سبعيت است . و بدان كه دلى كه مشحون است به خشم و شره دنيا و به هم بر جستن در آن و حرص بر تمزيق « 210 » اعراض مردمان ، او در معنى سگ است و در صورت دل . و صورتها در اين عالم بر معانى غالب است ، و معانى در آن پوشيده ، و در آخرت صورتها تابع معانى خواهد بود ، و معانى بر آن غالب . براى آن هر شخصى را بر صورت معنوى وى حشر خواهند كرد ، و ممزّق عرضهاى مردمان بر صورت سگى درنده خواهد بود ، و حريص بر مالهاى ايشان بر صورت گرگى رباينده ، و متكبر بر صورت پلنگى ، و طالب رياست در صورت شيرى . و در اين باب اخبار آمده است . و نزديك اهل بصيرت ، اعتبار شاهد آن است .
هامش
( 208 ) شورى 42 - 51 . ( 209 ) بگذرى : عربى « ان يعبر » . ( 210 ) تمزيق ، دريدن .